http://raze-sarbaste.persiangig.com/new_pic/407182_312593408846938_1498372449_n.jpg


یک روز
 چیزی پس از غروب تواند بود
وقتی نسیم زرد
 خورشید سرد را
چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است
وقتی
 چشمان بی نگاه من از رنگ ابرها
فرمان کوچ را
 تا انزوای مرگ
 نادیده خوانده است
وقتی که قلب من
 خرد و خراب و خسته
از کار مانده است
 چیزی پس از غروب تواند بود
 چیزی پس از غروب کجا می رودم ؟
مپرس
هرگز نخواستم که بدانم
هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم
یک ذره
یک غبار
خاکستری رها شده در پهنه جهان
در سینه زمین یا اوج کهکشان
یا هیچ ! هیچ مطلق ! هر گز نخواستم که بدانم چه می شوم
اما چه می شوند
 این صدهزار شعر تر دلنشین که من
 در پرده های حافظه ام گرد کرده ام
این صدهزارنغمه شیرین که سالها
پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام
این صدهزار خاطره
 این صد هزار یاد
 این نکته های رنگین
این قطه های نغز
این بذله ها و نادره ها و لطیفه ها
این ها چه می شوند ؟
چیزی پس از غروب
 چیزی پس از غروب من ایا
بر باد می روند ؟
یا هر کجا که ذره ای از جان من به جاست
در سنگ در غبار
 در هیچ هیچ مطلق
همراه با من اند ؟


فریدون مشیری