ای باران

تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است

باران دیده ام، همدم شبم یارِ آنچنان است

جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد

ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است

ای باران ای باران از غصه ام آگاهی

بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی

بگو به خاکم نشینه ماهی میباری بر مزارش خوش به حالت که بارانی

از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی

بوی ماهم کشان ابرِ خاکش، ابرِ باران


افشین یداللهی

پ ن: ترانه ای باران ترانه ای است که علیرضا قربانی در فیلم مدارصفردرجه خوانده.

وزش تو


بیایی و بارانی شود خانه از وزش تو

بیایی و خانه توفانی شود از تپش من

بیایی و مرز فصل ها بشکند وچار فصل یگانه شود

در یک تبسم دندان نما و یک کرشمه گیسویت

منوچهرآتشی

قفل

  تو نیستی و درها دیوارند                                                            

         صدایت باید در خانه مانده باشد           

         صدایت را می‌زنم به دیوار، برمی‌خورد، می‌پیچد

    می‌بینم صدای خودم است

    کجایی با تمام موهات روبه‌روی پنجره بایستی باد مو شکافی کند؟

    عکسی که در حافظیه انداخته‌ای را بر داشتم

    خندیده‌ای که عکس خنده‌دار باشد

    موهات هنوز فرق داشتند با خودت

    وقتی نیستی باد چگونه شب را از صورت صبح کنار بزند؟

    انگشت‌هات را برده‌ای که موهات را نریزند توی صورتت

    پنجره‌ را وا نکنند هوایی عوض کند

    دست‌هات را برده‌ای برایم چای نریزند

    وقتی نیستی تمام اتاق‌های جهان خانه‌خالی‌اند

    تو نیستی جهان اتاق مخروبه‌ایست

    و دیوارهاش پر از فراموشند.


«محمد کاظم حسینی»

فال قهوه

http://eve1987.persiangig.com/image/j98_cup_of_coffee.jpg/thumb

پی اسم تو میگشتم، ته یه فنجون خالی
دنبال یه طرح تازه، یه تبسم خیالی

فنجون های لب پریده، قهوه های نیمه خورده
من و عشقی که واسه همیشه مرده
دل به عشق تو سپرده

فال تو رنگ فریب و گریه های عاشقونه ست
فال من طنین آخرین ترانه ست

رنگ قهوه ای چشمات رنگه خوابه
که تا شهر بینهایت منو برده
اونجا که آخر عشقه؛ اونجا که مرز سرابه

نیلوفر لاری پور

نگاه ها چه ظالمانه جای کلمات را گرفته اند


نگاه ها چه ظالمانه جای کلمات را گرفته اندسکوت چه قدر جای صدا را
هنوز نگفته ام دوستت دارم
نگاهم اما به عربده گفت
عربده ای که نرگس حافظ
راپژمرده کرد
هنوز نگفته ای دوستت دارم
سکوتت اما بارانی شد
و دل صنوبری خشکم را خرم کرد
در این تابوت آرواره ، سروی به شکل دل آدمی بود
سروی مرده در خشکسال مهر
از مژگان می ترایی تو آفتابی جاری شد
مرده بیدارشد و تابوت را شکست
و شلنگ انداز خیابان ها را
باغ سرو کرد
سکوت چه قدر جای صداها را می گیرد هنوز
نگاه چه ظالمانه جای کلمه ها را
این تقدیر دیدار بی گاه ما نیست
از تمامی تاریخ بپرس
منوچهرآتشی

باران را اکنون گو بازیگوشانه ببار...




تار های بی کوک و کمان باد ولنگار

باران را گو بی آهنگ ببار

غبارآلوده از جهان تصویری واژگونه در آبگینه ی بی قرار

باران را گو بی مقصود ببار

لبخند بی صدای صد هزار حباب در فرار

باران را گو به ریشخند ببار

چون تار ها کشیده و کمان کش باد آزموده تر شود

و نجوای بی کوک به ملال انجامد

باران را رها کن و خاک را بگذار تا با همه گلویش سبز بخواند

باران را اکنون گو بازیگوشانه ببار



احمدشاملو


پیش بیا‌! پیش بیا‌! پیش‌تر !



یش بیا‌! پیش بیا‌! پیش‌تر !
تا که بگویم غم دل بیش‌تر
دوست‌ترت دارم از هر‌چه دوست
ای تو به من از خود من خویش‌تر
دوست‌تر از آن که بگویم چه‌قدر
بیش‌تر از بیش‌تر از بیش‌تر
داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویش‌تر
هیچ نریزد به‌جز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه ‌اندیش‌تر

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

این هُبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر 

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف

ابر های سربه راه ، بید های سربه زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !

ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ایت صریح ، سوره سوره ات فصیح !

مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر

«قیصرامین پور»


ادامه نوشته

زنی خوابگرد به خلوتت می اید


ترانه ای به پندار
و بوسه ای در رویا
شعری که نوشته نمی شود
و جان را در کوهپایه ها سرگشته می دارد
تا راز شکفتن شقایق
بر کتف صخره خارا را بگشاید
ترانه ای که در آب خوانده می شود
با لبانی نیمی لبخند و نیمی استغاثه
زنی خوابگرد به خلوتت می اید
و در فضایی ایوانت هندسه ای بی قرار می گذارد
که خواب های فردایت را آشفته می کند

منوچهر آتشی

دنگ .... دنگ

دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است
دنگ ... دنگ
لحظه ها می گذرد

سهراب سپهری

ادامه نوشته

اما نیستی

اما نیستی تا اضطراب جهان را
کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنم.

اما نیستی تا شب تشویش هرشب خویش را
در اشتعال گریه ها و گورها روشن کنم.

اما نیستی تا در دهان داس برویم و
در پریشانی شعله پرپر شوم.

اما نیستی...

سید علی صالحی

مگذار، که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد.

سینه ام آینه ایست،
با غباری از غم.
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار.
آشیان تهی دست مرا ،
مرغ دستان تو پر می سازند.
آه مگذار، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد.
................

حمید مصدق


پ ن: به نظرمن حالتی که دست ها به سمت خورشیده تمنایی داره که به مگذار شعرش می اومد


سرود مرگ


اینک موج ِ سنگین ِ گذر ِ زمان است که در من می گذرد .
اینک موج ِ سنگین گذر ِِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من می گذرد .
اینک موج ِ سنگین ِ گذر ِ زمان است که چون دریایی از پولاد و سنگ در من می گذرد .

در گذرگاه ِ نسیم سرودی دیگر گونه آغاز کردم
در گذرگاه باران سرودی دیگر گونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ سایه سرودی دیگر گونه آغاز کردم .

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من ،
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من .

احمد شاملو

بشنوید با صدای خود شاعر

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی .... دگر کافی ست

حمید مصدق

جاده

جاده گفتی یعنی رفتن ؟
جاده یعنی تکرار همین واژه ؟
دریغ
دوست دانایم دانا باش
که حقیقت بس غمناکتر است
جاده رفتن نیست
که تو بتوانی با آسانی
چند کمند
سوی آفاقی چند
از پی صید ابعاد زمان اندازی
که به دام آری آهوهای می روم و خواهم رفت و خوا...
که به بند آری ‌آهوهای چست زمان را
جاده رفتن نیست

منوچهرآتشی

ادامه نوشته

آیینه؛ سر بدزد


آیینه سر بدزد که کورند سنگها
فرسنگها ز عاطفه دورند سنگها
تـا آبها دوبـاره بیافتند از آسیاب
این روزها چقدر صبورند سنگها

آیینه چون شکست، به تکثیر می رسدبیهـــوده در تـدارک گـــــورند سنــگهــا
باید قدم گذاشت ولیکن به احتیاط
کز دیرباز، سدّ عبورند سنگ ها

این است حرف تیشه ی آتش زبان که گفت
مثل همیشه تابع زورند سنگ ها
از سنگ جز سقوط توقع نمی رود
در قله بس که مست غرورند سنگ ها


* این شعر رو جایی دیدم بدون ذکر نام شاعر

سفر به سلامت

خیلی زود که برگردی
باز برای بی تو ماندن من
هزاره ای ست
که پرشکوفه ترین کلمات مرا در غیاب نور
به خواب سایه خواهد برد
...
سفر به سلامت
                                                                   سید علی صالحی

نه تو می مانی و نه اندوه

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
... آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

پا به پای کودکی هایم بیا

  • پا به پای کودکی هایم بیا
    کفش هایت را به پا کن تا به تا
    قاه قاه خنده ات را ساز کن
    باز هم با خنده ات اعجاز کن
    پا بکوب و لج کن و راضی نشو
    ...
    با کسی جز دوست همبازی نشو
    بچه های کوچه را هم کن خبر
    عاقلی را یک شب از یادت ببر

ادامه نوشته

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خود خواهی من برتر از آلایش تو
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه داره 
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم مارا قصه ها و گفت وگو هاست
من تو را درجسته ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم
بغض سر گردان ابرم قله ای آرامشم کن
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

بشنوید

اگر آمدی

اگر آمدی
خبرم کن
در خانه بمانم
که از اندوه نمیرند
شمعدانی های منتظر و ماهی های حوض
و لبخندی که بشوق بر لبانم میبندد،
که تو بیایی ُ کسی خانه نباشد....


سیدعلی صالحی

هفت سالگی

اي هفت سالگي

اي لحظه هاي شگفت عزيمت

بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهي از جنون و جهالت رفت

 

 بعد از تو پنجره که رابطه اي بود سخت زنده و روشن

ميان ما و پرنده

ميان ما و نسيم

شکست

شکست

شکست

بعد از تو آن عروسک خاکي

که هيچ چيز نمي گفت ، هيچ چيز بجز آب ، آب ، آب

در آب غرق شد.

 

بعد از تو ما صداي زنجره ها را کشتيم

و بصداي زنگ ، که از روي حرف هاي الفبا بر مي خاست

و به صداي سوت کارخانه هاي اسلحه سازي ، دل بستيم .

 

بعد از تو که جاي بازيمان زير ميز بود

از زير ميزها

به پشت ها ميزها

و از پشت ميزها

به روي ميزها رسيديم

و روي ميزها بازي کرديم

و باختيم، رنگ ترا باختيم ، اي هفت سالگي .

 فروغ فرخزاد

ادامه نوشته

كوك كن ساعتِ خویش

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !

كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند



ادامه نوشته

نام گمشده


دلم را ورق می زنم
به دنبال نامی که گم شد
در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی
به دنبال نامی که من....
- منِ شعرهایم که من هست و من نیست -
به دنبال نامی که تو....
- توی آشنا
- ناشناس تمام غزل ها -
به دنبال نامی که او....
به دنبال اویی که کو؟


نامه بر آب

نامه
بر آب، با نگاه، آن جا
نام مرا
پیش از سپیده دم بنویس
تا با طلوع خورشید، اینجا
مرغان کنار رود غلغله آغازند
و از میان نیزار
قرقاولی بنفش پر بکشد.
نام مرا
--آنجا—
در گوش های سبز و بزرگ ماگنولیا بخوان
تا سدرهای دامنه، اینجا
بی باد سربجنبانند
و قمری غریب بی جفت
از شاخه های تلخ برخیزد
و صیحه سر بدهد در کوه:
"کو؟ کو؟"
نام مرا در پای تخته سنگی تنها—آنجا
تکرار کن تا کپک های دامنه ی زاگرس
بر سینه ی کمرگاه
--اینجا هزار بال و هزار بال—
به قاه قاه پاسخت بدهند...
نام مرا
در پلک پلک گرم شکرخواب زمزمه کن
تا بامداد
در آفتاب ملحفه
تصویر یک ستاره ی قرمز ببینی......

من خواب ديده‌ام  يک خوابِ خوشِ خيلی عجيب ...!





من خواب ديده‌ام
يک خوابِ خوشِ خيلی عجيب ...!
انگار که رفته‌ايم جايی مثلِ زادرودِ اردی‌بهشت
باران می‌آمد، تو هم با ما بودی
همه جا بوی روشنِ مهتاب می‌داد
آن جا بی‌قرارانِ علاقه به ديدارِ دوست
از آن فالِ بی‌پرده ... پياله گرفته بودند.
ما مستِ بوسه ... به تعبير همين ترانه رسيده بوديم
همه چيز بوی رها شدن از رازِ گريه می‌داد.


ادامه نوشته

با چشمانت حرف دارم ...


با چشمانت حرف دارم ...
می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم...
از بهار،
از بغض های نبودنت،
از نامه های چشمانم... که همیشه بی جواب ماند.
... باور نمی کنی؟!
تمام این روزها
با لبخندت آفتابی بود
اما
دلتنگی آغوشت ... رهایم نمی کند،
به راستی...

               عشــــــــــق بزرگترین آرامــــــــــش جهان است.


سید علی صالحی


تو را می توانستم ای دور از دور یک بار ببینم

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفترخاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یه نفس میتوانست یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر ردپای نگاه تو را باد و باران
ازاین کوچه ها اب وجارو نمی کرد


تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم

ادامه نوشته

کهن دیارا

کهن دیارا، دیار یارا!

دل از تو کندم، ولی ندانم

که گر گریزم، کجا گریزم؟! وگر بمانم، کجا بمانم؟!

کهن دیارا (کهن دیارا)

دیار یارا (دیار یارا)

دل از تو کندم، ولی ندانم

که گر گریزم، کجا گریزم؟! وگر بمانم، کجا بمانم؟!

 

نه پای رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گویم؛ درخت خشکم؟!

عجب نباشد اگر تبرزن، طمع ببندد در استخوانم

دراین جهنم، گلِ بهشتی؛ چگونه روید؟! چگونه بوید؟!

من ای بهاران؛ ز ابر نیسان؛ چه بهره گیرم؟! که خود خزانم!


پ ن: آهنگ زیبای داریوش حال این روزهای بعضی از جوان های ایرانیه که دل می کنند از وطنشون

ادامه نوشته

حسرت بی پایان یک اتفاق ساده‌


تو رفته‌ای و راه‌ها را برف پوشانده است،‏

باید به کومه‌ی کلمات خودم برگردم.‏
ماهی، علف، آفتاب، پرنده، سنگ، ستاره، انتظار، رود.‏
و من، همه، هرچه، هر چه که هست،‏

همه‌ی مافقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده‌ایم،‏ که جهان را بی‌جهت جور عجیبی جدی گرفته‌ایم.‏


(بگذار اینجا‏
یک ستاره بگذارم،‏
حرفم ادامه دارد.)‏
*
فراموشی، فراموشی، فقط فراموشی سرآغاز ِ سعادت آدمی‌ست!‏

زمستان


حریفا!
گوش سرما برده است این، یادگار سیلی
سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا!
رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان
است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
.
زمستان
است

اخوان ثالث


پ ن:من رفتم استقبال زمستان :)

پرنده آمد

پرنده آمد و گشتی زد و به شاخه نشست
سکوت باغ پر از نغمه شد ز خواندن او
پرنده پر زد و رفت
تو را به یاد من آورد
ونغمه های تو
را
به خانه آمدن و لحظه های در زدنت
به هر دری که رسیدی در دگر زدنت
چو دختران نسیم
به گام نرم رسیدن میان خانه ی ما
به هر اطاق و به هر کنج خانه سر زدنت
میان گلدانها
گلی ز شاخه ربودن به زلف برزدنت
سپس به نغمه گری بوسه های خاطره ساز
به گونه و لب من تا دم
سحر زدنت
دوباره نغمه زنان به وقت صبح
چو مرغان ز خانه پر زدنت

مهدی سهیلی

کودکی ها

کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصه ای، دور اجاق ساده بود

شب که می شد نقش ها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود

قیصر امین پور

سکوت


من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاك شقایق را در سینه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تك و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا

من به هر حال كه باشم به تو میاندیشم

فریدون مشیری

ادامه نوشته

پرهیزکاری های صوفیانه


در اين هستي غم انگيز

وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي «دوستت دارم»

كام زندگي را تلخ مي كند

وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات

زندگي را

             تا مرزهاي دوزخ

                                   مي لغزاند

ديگر – نازنين من –

چه جاي اندوه؟!

چه جاي اگر؟!

چه جاي كاش؟!

و من؛

         – اين حرف آخر نيست –

به ارتفاع ابديت دوستت دارم...

حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه

از لذتِ گفتنش، امتناع كنم!

مصطفی مستور