http://raze-sarbaste.persiangig.com/new2/447219_rBFgmHE3.jpg


همیشه این سوالم بوده مادر که رنگ لاله ها یعنی چه رنگی
همیشه گفته بودی باغ سبز ولی رنگ خدا یعنی چه رنگی


نگاه مادرم چون یاس می شد به پرسشهای من لبخند می زد
زمانی رنگ سرخ لاله ها را به دنیای دلم پیوند می زد

ولی من باز می پرسیدم از او که منظورت ز آبی چیست مادر
همان رنگی که گفتی رنگ دریاست همان رنگی که گشته چشم از او تر

ز اقیانوس بی طوفان چشمش صدای اشک ها را می شنیدم
در آن هنگام در باغ تخیل رخ زیبای او را میکشیدم

 نگاهی سرخ اشکی آسمانی دوچشمانی به رنگ ارغوانی
ولی من هر چه نقاشی کشیدم همه تصویری از رویای او بود
و شاید چند خطی که نوشتم همه یک قطره از دریای او بود

معلم آن زمان که عاشقانه کنار حرفهایت می نشینم
همیشه آرزو کردم که روزی نگاه مهربانت را ببینم

ببینم که کدامین دیدگانی مرا با حس دیدن آشنا کرد

که دستان مرا تا اوج برد مرا از دور با چشمش صدا کرد

ببینم که چه کس راز شفق را به چشمان وجود من نشان داد

ببینم که کدامین مهربانی غبار غم رویایم تکان داد

اگر چه من نگاهت را ندیدم ولی زیباییت را میشناسیم

صدای موج روحت را ستاره دل دریاییت را میشناسم

ز تو آموختم نقاشی عشق ز تو احساس را ترسیم کردم

ز تب نور امید و موج دل را میان غنچه ها تقسیم کردم

ولی من با مرور خاطراتم به اوج آرزوهایم رسیدم

هم اینک لحظه ای نقاش هستم معلم را و مادر را کشیدم 




مریم حیدر زاده