بخشش

چرا همگان را نبخشم
چرا از خاطرم نبرم زخم ها را
من که فراموش خواهم کرد
نشانیِ خانه ام
چهرهی کودکم
و تلفظِ نامم را از دهانت
و شعله که بر باد خواهد رفت

چرا همگان را نبخشم
چرا از خاطرم نبرم زخم ها را
من که فراموش خواهم کرد
نشانیِ خانه ام
چهرهی کودکم
و تلفظِ نامم را از دهانت
و شعله که بر باد خواهد رفت


پر كن پياله را
كين جام ِ آتشين
ديريست
ره به حال ِ خراب ِ من نمی برد...
* ما با اينم يه روز مست ميشديم!
در میان میوه جات خوشمزه
شاه انگور است و سلطان خربزه...

ت.ن1: بچه تر که بودیم، خیلی وقت ها، وقت خوردنِ میوه های تابستانه، آقاجان یا مادر، این شعر را برایمان میخوانند. گفتم این آخر تابستانی، حیف است یادی از میوه جات نشود و این شعر توی این وبلاگ نیاید! هم فضای وبلاگ کمی متفاوت تر شود، هم چشم ها با یک عکس قدیمی نه چندان حرفه ای منور شوند ;)
ت.ن2: اما توضیح شعر اینکه: "اشرف الدین حسینی"، مدیر روزنامه "نسیم شمال"، در بحبوحه اختلافات در زمان مشروطیت، شعری با مضمون جنگ میوه جات می سراید که من یک بیت ش را اینجا آوردم، کاملش را در اینجا بخوانید.
لحظه های با تو بودن ‚ یادمه صحنه به صحنه
رختی از ترانه دارم ‚ واسه این بغض برهنه
فاصله چن تا قدم بود ‚ نه هزار سال نوری
تو نخواستی که بمونی ‚ حالا نزدیکی و دوری
دوری اما پیش رومی ‚ ای دلیل خوب تکرار
تویی عکس برگ آخر ‚ رو تن کبود دیوار

ای نفس ساز همیشه
با تو بی قفس ترینم
بی تو حبسی سکوتم
زیر خط نقطه چینم
روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید

چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست


مهشید سادات
گفتی که
رفته رفته چو عمر
آیمت به سر
عمرم زدیر آمدنت
رفته رفته رفتــــ....

*بی عمر
زندهام من و این
بس عجب مدار
روز فراق را
که نهد در شمار عمر؟!
حافظ شیرازی (+)
می خواهم
گوش باد را بگیرم
كه این همه دور موهایت نپیچد
وبا زندگی ام بازی نكند.
تو هم كاری بكن
مثلا دكمه پیراهنت را ببند
مثلا دامنت را جمع كن
و فكر كن پیاده رو خیس است...
"غلامرضا بروسان"
پ.ن: عنوان مصرعی از سعدی.

نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی
شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین که شدی کـور و تماشای رخـش سیــر نکردی
ای اجل گر سـر آن زلف درازم به کف افتد وعده هم گـر به قیـامـت بنهی دیـر نکردی
وای از دست تـو ای شیوه عاشـق کش جانان که تـو فرمان قضا بودی و تغییـر نکردی
مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل که تو در حلقه زنجیر جنون گیر نکردی
عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی
خوشتر از نقـش نگارین من ای کلک تصور الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی
چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی
شـهـریـارا تـو به شـمشــیر قـلم در همه آفاق به خدا ملک دلی نیـست که تسخیر نکردی
روی در حریم تو زیبا نوشته اند:
"اینجا حریم دختر پیغمبر خداست
اینجا به احترام قدم نه - که از شرف
گیسوی حور و بال ملک فرش زیر پاست
اینجا مس تو را به نگاهی طلا کنند
تا اسم اعظم است چه حاجت به کیمیاست"

* کامل شعر را از اینجا بخوانید و تصوير با كيفيت بالا را از اينجا ببينيد.
* عنوان هم برگرفته از شعری از یوسف رحیمی ست.
* اصل انتخاب هم با ايشان بوده :)
دیگران
راه رفتن ت را میبینند
من
رفتن ات را

* عنوان پست، عنوان خودِ شعر است. اگر این عنوان نبود، با توجه به فضای تصویر، حتما این طور تیتر میزدم:
این بوی عطر توست که بر جای مانده است...

بیرون،
جنگ خاموشی و فراموشیست.
بيرون
آدم ميكشند...
تلخ است
که لبریز حقایق شده است
زرد است
که با درد موافق شده است
شاعر نشدی
وگرنه میفهمیدی
پـــایـیـز بهاریست که عاشق شده است!

مرتبط با اینجا (+)

پاییز آمده است پشتِ پنجره
بیا برویم کمی قدم بزنیم.
نگران نباش
دوباره بازمیگردانمت
به قاب عکس ..

یادم آمد
شوق روزگار کودکی
مستی بهار کودکی
یادم آمد
آن همه صفای دل که بود
خفته در کنار کودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت
آسمان جلال دیگر پیش من داشت.
شور و حال کودکی برنگردد دریغا
قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا...
+شنیدنی با صدای
استاد افتخاری
با خنده کاشتی به دل ِ خلق «کاش ها»
با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها
گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!
معشوقه بودن است و «بریز و بپاش» ها

به "تو" فكر ميكنم
و بهاري در خيالم ميرويد
چون پيامبر ِ كوچك ِ رانده از درگاهي ميشوم،
تنها، بي كتاب، بي پيروان
تبعيد شده به صحرايي دور
كه نامت را كه مي آورم
هنوز معجزه اي اتفاق مي افتد.
.
.

تا فنا در هیج جا آرام نتوان یافتن
هر چه جز منزل در این وادی است، یکسر جاده است
گوهر ِ ما کاش از ننگ ِفسردن خون شود
می رود دریا ز خویش و موج ِ ما اِستاده است


اي همنشين ديرين،
باري بيا و بنشين
تا حال دل بگويد،
آواي نارسايم
شبها
براي باران
گويم حكايت خويش
با برگها بپيوند تا بشنوي صدايم

پ.ن: حال و هوای وجود مادر بزرگ در زندگی !


پ.ن: عنوان پست مصرعی از حامد عسکری!

این موسیقی ِ اسپانیایی
که فرودگاه را به گریه انداخته،
مرا به یاد تو میاندازد...
عزیزم!
هیچ پروازی
به خاطرِ دلتنگی ِ مسافرش
لغو نمیشود...
سارا خوشکام
سفره ام را جا گذاشته ام
زیر آن درخت بلوط
باید بر گردم اما بر گشتنی نیست
گذشته است زمان
و من در ایینه لمس می کنم
چینه های این شکست را
بر ویرانه پلکم
که فرو افتاده
در دامنه ی مه آلود دره ای سبز
حالا باید به تمبرهای باطله دلخوش بود
و کلکسیون ها را
با لک های سرخابی تزیین کرد
صفحات سفید را خالی گذاشت
و بجای آن به پنجره بسته ی فردا نگاه کرد

فکر آن درخت بلوط را هم نکن
خودش را گهگاه با شعری
خاطره ای
طرح لبخندی
سر گرم می کند .
قول می دهم دلش از ما خوشتر است
امیر تیکنی


"او رفت "
و این خود
شعر بلندی است
.
.
.
.
.
آناهیتا کیانی