من از حالم به این مردم دروغای بدی میگم..


سالهاست نامـه ای نوشتـه ام و در بطری گذاشتـم...
ســالهاست آواره ی کـوه هـا شده ام...
"ایـلام" به آب های آزاد راه نـدارد..
جلیل صفربیگی


*ارسالی از همان رفیق ِ عزیز..

*
با من وحشی نمی دانم چه کردی کین زمان من/ بهر دیدار تو خواهم جمله دنیا را ببینم..

تو را مي‌جويم....


هر شب به هوای دیدنت از خوابی
آسیمه دویده ام به خوابی دیگر !

جلیل صفر بیگی 

کلاغ آویز...

هرچند که خشک چوب این جالیزم

از جای خودم درخت برمی خیزم

از زندگی مترسکی خسته شدم

دارم به خودم کلاغ می آویزم...!

 

کلاغ آویز

 

                                                                                                                                  جلیل صفربیگی

زنبیل به دست از کنارم رد شد

امسالم و پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام قطارم رد شد
مانند زنی سبزه بهار عمرم
زنبیل به دست از کنارم رد شد

زنبیل به دست از کنارم رد شد

جلیل صفربیگی

+ آدمی که منتظر است هیچ نشانی ندارد، هیچ نشان خاصی...!
فقط با هر صدایی برمی گردد!

(این هم خیلی خوب مینشست به تصویر. با تشکر از کسی که برایم آوردش.)

پرنده ها، روی سيم ها، روی شاخه ها...‏

چ...
چه بی پروا؛
روی سیم های لخت فشارقوی،
عشق بازی می کنند؛
گنجشک ها...

پرنده هاي روي سيم برق

جليل صفربيگی


*ضمنا تصویر من رو یاد آهنگ حبیب هم می اندازه:
.......که دو تا کفتر چاهــی روی شاخه هاش نشست
اولی گفت: اگه بارون باز بباره تو کویر/ دیگه اما سررسیده عمر این درخت پیر
دومی گفت که: قدیما یادمه کویر نبود/ جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود
گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره/ اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره

یک عمر درون خویش تکرار شدم...‏‏

یک عمر درون خویش تکرار شدم
در گوشه ای از خودم تلنبار شدم 
گنجشک به خواب رفته بودم دیشب
امـروز ولـی؛ کلاغ  بیـدار  شـدم...

 

جلیل صفربیگی

چمدان بسته شد و...‏

  ب...
با رفتن تو من از خودم هم سیرم
با عقربـه ها، ثانیـه ها درگیــرم
مرگ آمده راه نفسـم را بستـه
وقتی چمدان بسته شود، می میرم

رفتن تو و چمدان در دستت

عاشق شده است!‏‏ :)‏

خوش خط و تمیز و شیک، عاشق شده است
افتاده به جیک جیک، عاشق شده است
یک قلب کشیده است و تیری در آن
خودکارِ سیاهِ بیک، عاشق شده است...

خودكارِ بيكِ عاشق

جلیل صفربیگی

پ.ن: از لحاظ كامنتی كه دوستی برای اين پست گذاشت.

کاری را که باید، بلد نیستیم!‏

د...
دوست داشتن
صدای چرخاندن کلید است در قفل
عشق
باز نشدن آن
کاری که ما بلدیم اما
باز کردن در است با لگد!

در قدیمی

جلیل صفربیگی

ت.ن: سوم بهمن، تولد جلیل  صفربیگی بود. خواسته بودم یکی از شعرهایی که گذاشته ام ازش بیاورم، این روز تاریخ بخورد، این شد که این پست را حالا آوردم.

فانوس را بالا گرفته ام و میگردم!‏

لبریز شکست هم‏چنان می‏گردم
دیوانه و مست هم‏چنان می‏گردم
در شهر شما در به در انسان‏م
خورشید به دست هم‏چنان می‏گردم

فانوس را بالاتر گرفته ام

منم آن حبّه قندِ کوچک...‏

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نامِ مرا چه زود بردی از یاد
من حبّه‌ی قندِ کوچکی بودم که ...
از دستِ تو در پیاله‌ی چای افتاد

منم آن حبه قند کوچکی که افتاد در پیاله چای

جلیل صفربیگی

* احتمالا پر واضح ئه که عکس به شیوه غیرحرفه ای ادیت شده، نه چندان حوصله بود، نه فتوشاپ کارم و فتوشاپی نصب داشتم، بنابراین با پینت و این اندک حوصله، همین قدر ازم برمیومد. اگه کسی خواست کمک کنه و از عکس اصلی، بهتر مرتبش کنه، خبر بده.

ما و درخت سیب

غرقیم در تو
من
درخت سیب
و سایه ی درخت سیب...

آن درخت های سیب انتهای باغ
جلیل صفربیگی

پ.ن: یادش به خیر، سالهای اول زندگی ام، سالهای میانی دهه شصت، کار بابا طوری بود که بعضی ایام سال را باید میرفتیم سرچشمه کرمان. آنجا یک خانه ویلایی داشتیم که پر از خاطره است برایم. انتهای حیاط بزرگش که مثل باغ بود، یک ردیف درخت سیب بود که من خیلی دوستشان داشتم و البته اگر سیبی از آن میخواستم بردارم، از آنهایی بود که روی زمین افتاده بود... شاید برای همین عکس را که دیدم، بی هوا پرت شدم به آن سالها...

یه نیمکت تنها...‏

انگار همیشه جای یک تن خالی ست
  این بار کسی نیست نه! اصلن خالی ست
یک نیمکت نشسته دارم در خود
جای دو نفر همیشه در من خالی ست

یک نیمکت شکسته دارم در خود

تنها؛ تنها نشسته ای در باران

بر نیمکت شکسته ای در باران
در دست تو چتر بسته ای در باران
باران باران باران باران باران
تنها تنها نشسته ای در باران

جلیل صفربیگی

خوش به حالشان که لنگه ی هم اند!‏

لنگه های چوبی در حیاط مان

گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

                                     محکمند

خوش به حالشان

که لنگه ی همند...

لنگه های چوبی
 در حیاطمان