چون مترسك به زیر پیرهنم
قامتی از حصیر، پوشالی!

مانده ام در سكوت و تنهایی
روی جالیز زرد، تو خالی...

چون مترسکم...

دست هایم به قامتم زنجیر،
قدمم روی خاك خسته اسیر

روزهایی تكیده و باريك،

با غروبی كه می رسد دلگیر
...