بگذار....
بگذار زندگیات به نرمی بر لبهی زمان برقصد
چونان شبنمی بر لبهی برگ....
تاگور
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 20:50 توسط م.ب
|

پروردگارا ...
چه روزهای بیهوده ی بسیار که بخاطر زمان از دست رفته !
ماتم نگرفته ام ...
تو هر لحظه از عمر مرا در دست های خود داشته ای ...
پنهان در قلب اشیاء ، تو بذرها را به جوانه ، غنچه ها را به شکوفه
و گل ها را به میوه های رسیده بدل میکنی !
من خسته بودم و خفته در بستر حقیرم
تصور میکردم که همه کارم بازمانده است ...
صبحدم ، بیدار شدم و
باغچه را مملو از شگفتی گلها یافتم ...!

