شیشه ی عطر
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد....
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد....


گفته بودی دلت برای قمریان بیقرار کوچه تنگ است
ننه میگوید دیروز هم کسی لابلای شنهای کربلا
سراغ یک کوزه را میگرفت
شاید برای چشمه شدن مجال و امان نمانده باشد
حسن صلح جو

وقتی که دل دستهایم
تنگ میشود برای انگشتان کوچکت
آنها را میگذارم برابر خورشید
تا با ترکیبی از کسوف و گرما
دوری ات را معنا کنم!
آرزوهای کوچکی دارند
شبیه اینکه کسی
در خانه را به رویشان باز کند

بویِ موهات؛ زیر بارون
بویِ گندم زار نمناک
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن خاک

*برای عصر دیروز و هوای بارونی بود که گویا چون زمان نداده بودم، به موقع منتشر نشده.

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید

شعر کامل اینجا در ادامه مطلب (+)

من ایستادهام
همانجایی که رهایم کردی..
معصومه اسماعيلي
بگو چگونه صدایت کنم
که برگردی...

زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار

هیچ جای این شهر
از یادت در امان نیستم
حتی به کوچه ی علی چپ که می روم!

جنگل
ردپاى باران است
ویرانه
ردپاى
طوفان
من ردپاى توام
همیشه پشت در خانهات
تمام میشوم
"علیرضا راهب"

هنوز زود است باور نبودن ت
بگذار در خیال خوش خودم، چشم انتظارمان به در نشسته باشی و
من دلتنگ ت که شدم
سراغ از کوچه های کودکی و حیاط خانه و شوق جمعه ها را خواهم گرفت
و قول بده
باز هم دانه های تسبیح ت را نذر آرزوهایم کنی
و دلواپسم بمانی...

دلنوشتۀ اقوام یکی از دوستان
عکس هم تزئینی ست
نوشته در لينك زن
+ دوشنبه ها، خانه مادربزرگ، مجلس روضه برقرار بود... حالا، سینه زن محله دیگر ست... روحش شاد...

حالا که رفته ای،
پرنده ای آمدست، در حوالی همین باغِ رو به رو
هیچ نمی خواند،
فقط می گوید:
کـــو کـــو؟!


و مرگ
مرگ دشوار نبود
وسیع بود مثال خورشید که بر زمین
و می نواخت مرگ
مثال باران که بر کویر
و مرگ لالایی می گفت
همتای مادربزرگ که لالاییش
که تنها نجوای مه گرفته ی لالاییش
در پشت پرچین خاطرات
باور هر چیز خوب را ،
هر چیز پاک را
در من زنده نگاه می داشت ...
ساناز کریمی
پ.ن: عرض تسلیت به همکار و دوست گرامیمون سرکار بانو نجوا...ما را هم در غم خودتون شریک بدانید...
امیدوارم که خداوند صبر جزیل به شما و خانواده محترم عنایت کناد..

آن صبح كه بر پنجره زد، صبح نبود
وان پنجره رخ به روشنائي نگشود
هم چشم به در ماند و كس از ره نرسيد
هم دل به طلب رفت و كس او را نربود...
محمد علی اسلامی ندوشن

انگار حباب را تماشا کردیم
یا رقص سراب را تماشا کردیم
در پرده نه طرحی و نه تصویری بود
تنها خود ِ قاب را تماشا کردیم

وحشت از عشق که نه !
ترس ما فاصله هاست
وحشت از غصه که نه !
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم !
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست
گله از دست کسی نیست !
که مقصر دل دیوانه ماست !
به بهانه هشتم آبان پنجمین سالگرد درگذشت زنده یاد " قیصر امین پور "
چتر نمیخواهد این هوا
تو را میخواهد!

* خوب نوشته: باران كه می بارد/ همه چیز تازه میشود/ حتی داغ نبودنِ تو!
** برای حال و هوای بارانی این روزهای تهران...
*** این تصویر هم دوست داشتم همراه کنم، منتها دلتنگی همین را که آوردم، بیشتر دیدم. هرچند با فضای تصویر نیامده بیشتر حال کنم، خصوص از لحاظ حضور رنگ ها :)
این تصویر هم ببینید.
+اینم خیلی خوووب بود با همین شعر.

و اسماعیل میدانست آن چاقــو نمیبرد
که صیادی که من دیدم، دل از آهو نمیبرد...
* انتخاب اصلی شعر و تصویر از اینجا
من گریه میکنم که تماشا کنی مرا
مانند طفل گمشده پیدا کنی مرا
حَجت قبول دلبر احرام بسته ام
ای کاش در دعایِ خودت جا کنی مرا
با گریه کردن این دلِ من زنده میشود
دلمرده آمدم که تو احیا کنی مرا
اسباب زحمتِ تو شده این گدا، ولی
هرگز مباد از سر خود وا کنی مرا
ای کاش امشبی که تو راهیِ مشعری
همراه خویش راهی صحرا کنی مرا...


بر پنجره
نقش می زند
باران
راه، راه
راهی که تو رفته ای...
رها دربندی