ادبیات جهان محو جمالت شده چون...

"قل هو الله احد" غیر خدا نیست ولی

می پذیرم تو اگر لاف ِ انا الحق بزنی...

عمران میری

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

دستم نمی رسد به بلندای چیدنت
باید بسنده کرد به رویای دیدنت

یوسف ترین عزیز جهان هم که باشی ام
در سینه آتشی است به داغ خریدنت

بالاتر از نگاه منی! آه! ماه من!
دستم نمی رسد به بلندای چیدنت

 + عنوان : 

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت 
 ای ماه با که دست در آغوش می کنی 

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست 
 هشیار و مست را همه مدهوش می کنی ( هوشنگ ابتهاج )

من ز جهان بریده ام!

تـا
تـو
مـُراد ِ مـَن دهی
کشته مرا فراق ِ تو...

رهی معیری

بیا که مرا با تو ماجرایی هست...

بیا که مرا با تو ماجرایی هست

مادرم همیشه می گفت

هرگز

تمام خود ت را

برای هیچ مردی خرج نکن!

من اما

خساست مادرم را به ارث نبرده ام

حیف...!

شاید حالا

کمی از خودم

ته ِ جیبهایم باقی مانده بود...

هستی دارایی

عنوان از سعدی

های باران!

چه گویم بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که گویم

فرود آید نگاه از نیمه راه
که دست وصل کوتاه است کوتاه

نهیب باد تندی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز

بسختی می خروشم: های باران!
چه می خواهی ز ما بی برگ و باران؟

برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن

شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل؟
پریشان شد پریشانتر چه حاصل؟

تو که جان می دهی بر دانه در خاک
غبار از چهرِ گلها می کنی پاک

غم دلهای ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن!

 فریدون مشیری

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!

شهر در انتظار شب است
بانو
گل سرت را
باز کن

گیسو                                                                                                                       ناصر رعیت نواز

نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را

آبان هوایش غرق دلتنگیست
عطرِ تو را در مُشتِ خود دارد

فهمیده خیلی دوستت دارم
هِی پشت هم با عشق میبارد 

شاعر : مریم قهرمانلو 

+ عنوان از اصغر معاذی 

نگیر از این دل دیوانه ابــــر و باران را /هوای تنگ غروب و شب خیــــــابان را
تو نیستی غــــم پاییز را چه خواهـم کرد / 
و بی پرنده­ گی عصر های آبــان را

توئی آن شعر دل انگیز و بلند!

تو

نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق

لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق

شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است...

فریدون مشیری

گاهی به نگاهی شده یک پنجره وا کن

یا دست بر این قلب ِ پریشان شده بگذار
یا جمع کن آن موی پریشان شده ات را

سجاد رشیدی پور

چای  با تو می چسبد فقط...

چای من لبریز و لب دوز است و لب سوز است، آآآی!

می خوری با من تو چای؟

گرچه کامم تلخ و چایم تلخ و روزگارم نیز تلخ

امّا دلبَــــرم

گر تو آیی

لب گشایی

لب بریزی

لب بسوزی

لب بدوزی

وااای!

بَه چه محشر می شود

اندازه ی یک چای خوردن

کام ِ من شیرین نمایی

دلبرم

ماه ِ آبان است و چای

با تو می چسبد فقط...

خانه زاد کربلايم خانه ات آباد باد!

من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند
خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند

صفای دل توئی و دل زهر چه داشت صفا
صفا ندارد اگر با غمت صفا نکند

شاعر: غلامرضا سازگار

+عنوان از علی اکبر لطیفیان :

 خانه زاد کربلايم خانه ات آباد باد!
خانه ام آباد شد، غم را به من دادى حسين

+ کامل شعر این زیبا را می توانید در ادامه مطلب بخوانید 

ادامه نوشته

دل نی ناله ها دارد از آن روز

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

شاعر: مرحوم قیصر امین پور

+ عنوان: خدا چون دست بر لوح و قلم زد /سر او را به خط نی رقم زد
دل نی ناله ها دارد از آن روز / از آن روز است نی را ناله پرسوز