+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ ساعت 3:11 توسط نجوا
|
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد*
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 22:38 توسط نجوا
|
جان جهانمی...

تو
رنگ میدهی
به لباسی که میپوشی
بو میدهی
به عطری که میزنی
معنا میدهی
به کلمههای بیربطی
که شعرهای من میشوند …
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 23:43 توسط م.ب
|
باز دلتنگ شدم، ماه چه زیبا شده است...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 1:20 توسط نجوا
|
طعمِ تلخِ لحظه ها...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:47 توسط نجوا
|
آهای جاده!
چه کنیم با تو؟!
جاده!
آدمها را به ما میرسانی،
آدمها را از ما میگيری...

* یکبار توی گودر نوشته بودم:
جاده؛ قصه گوی رفتن هاست/ خبر از رفتن میدهد؛ رفتن و رفتن و رفتن.../ خبر از جداشدن ها و دور افتادن ها/ همین است که دوست نداشتنی میشود..../ اما گاهی همین جاده ها دوست داشتنی میشوند/ وقتی ما را میبرند به جایی که دوست تر داریم/ یا پیش کسی که دوست میداریم/ یا حتی وقتی؛ کسی را می آورند پیش مان که دوستش میداریم...
بی ارتباط نبود، گفتم بیاورم.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی ۱۳۹۰ ساعت 22:48 توسط نجوا
|



