گل آفتابگردان

نشان عبور سحر




به پایان رسیدیم اما
نکردیم آغاز،
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز.

ببخشای
ای روشن عشق بر ما،
ببخشای
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانی کوچه
دعوت نکردیم
ببخشای
اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست


....


 شفیعی کدکنی

یاد نوشت:   دارد به سرعت می رود و با آن، آنجا که میخواهد نمیرویم...رجب را میگویم..

مساحت عشق

http://asemandailynews.com/wp-content/uploads/galexy89551.jpg

نخست ،عشقی ست سبز

و عشق ، در قلب سرخ
و قلب ، در سینه ی پرده ای می تپد
که با دل و عشق خویش
همیشه را خرم است...

پرنده بر ساقه ای ست
وساقه بر شاخه ای
درخت در بیشه ای
و بیشه در ابر ومه
و ابر ومه گوشه ای زعالم اعظم است...

کنون بدست اورید
مساحت عشق را
که چندها برابر عالم است...

آواز بیگانه...

http://photo.shafieha.ir/khordad%2089/47.jpg

در روشنا برگ شقایق ها
او می ستاید عشق را

در روزگار قلب مصنوعی
او می ستاید صبح را

در قعر شب با لهجه ی خورشید
در قرن بی ایمان
او می ستاید کلبه های ساده ی ده را
در روزگار آهن و سیمان

او می ستاید لاله عباسی و
شبدر را، شقایق را

با گونه شان پر شرم
در ازدحام کاغذین گل های بی شرمی
که می میرند
اگر ابری ببارد نرم
اینجا چنین بیگانه ای
آواز می خواند
گاهی
خاموش می ماند
و باز می خواند
و باز می خواند

 

شفیعی کدکنی

قبلا این شعر رو با این تصویر (روستای خور ارتفاعات البرز مرکزی) در جایی اورده بودم....

ادامه نوشته

بی مخاطبهای آشنا!



عاقبت آن سرو
سبزاسبز
خواهد گشت و
بالابال.
عاقبت آن صبح خواهد رست
نز میان باورِ فرتوت ِ ما
اما
از میان ِ دفتر ِ نقاشی ِ اطفال.


گل آفتابگردان

گل آفتابگردان و

                 نمازِ آفتابش

به شب و

    به ابر و

           ظلمت

نشود دَمی بر او گُم

  دل اوست قبله یابش!

شفیعی کدکنی

مرگ بر مرگ...



در زمانی که بر خاک غلطید
از تگرگ سحرگاهی،
                         آن برگ،

زیر لب،
        تند،
            باباد می گفت:

زنده بادا،
زندگانی!
مرگ بر مرگ!
            مرگ بر مرگ!


درس هندسه

http://img.tebyan.net/big/1388/06/1104919419111725221880117901029417970228182.jpg

نخست  ،عشقی ست سبز
و عشق ، در قلب سرخ
و قلب ، در سینه ی پرنده ای می تپد
          که با دل و عشق خویش
                همیشه را خرم است...

پرنده بر ساقه ای ست
وساقه بر شاخه ای
درخت در بیشه ای
و بیشه در ابر ومه
و ابر ومه گوشه ای زعالم اعظم است...

کنون بدست اورید
مساحت عشق را
که چندها برابر عالم است...



شفیعی کدکنی

فـــ غ ـــان...


http://s1.picofile.com/file/6401562372/Derakht.jpg



با من سخن تو در میان آوردند

  گلبرگ بهار در خزان آوردند
 

خاموش ترین سکوت صحراها را

  با نام تو باز در فغان آوردند


شفیعی کدکنی

بی کران




ساغرم ایینگی کرد و جهانی یافتم
 وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم

ساحل آسایشی نبود که من مانند موج
 رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم


(شفیعی کد کنی)