گل آفتابگردان


نخست ،عشقی ست سبز
و عشق ، در قلب سرخ

در روشنا برگ شقایق ها
او می ستاید عشق را
در روزگار قلب مصنوعی
او می ستاید صبح را
در قعر شب با لهجه ی خورشید
در قرن بی ایمان
او می ستاید کلبه های ساده ی ده را
در روزگار آهن و سیمان
او می ستاید لاله عباسی و
شبدر را، شقایق را
با گونه شان پر شرم
در ازدحام کاغذین گل های بی شرمی
که می میرند
اگر ابری ببارد نرم
اینجا چنین بیگانه ای
آواز می خواند
گاهی
خاموش می ماند
و باز می خواند
و باز می خواند


گل آفتابگردان و
نمازِ آفتابش
به شب و
به ابر و
ظلمت
نشود دَمی بر او گُم
دل اوست قبله یابش!
شفیعی کدکنی

در زمانی که بر خاک غلطید
از تگرگ سحرگاهی،
آن برگ،
زیر لب،
تند،
باباد می گفت:
زنده بادا،
زندگانی!
مرگ بر مرگ!
مرگ بر مرگ!

نخست ،عشقی ست سبز
و عشق ، در قلب سرخ
و قلب ، در سینه ی پرنده ای می تپد
که با دل و عشق خویش
همیشه را خرم است...
پرنده بر ساقه ای ست
وساقه بر شاخه ای
درخت در بیشه ای
و بیشه در ابر ومه
و ابر ومه گوشه ای زعالم اعظم است...
کنون بدست اورید
مساحت عشق را
که چندها برابر عالم است...

با من سخن تو در میان آوردند
گلبرگ بهار در خزان آوردند
خاموش ترین سکوت
صحراها را
با نام تو باز در فغان آوردند