آن کلاغی که پرید از فراز سر ِ ما،

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی؛ پهنای افق را پیمود،

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر...

همه می دانند

همه می دانند

که من وتو از آن روزنه ی سرد عبوس ،باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست ،سیب را چیدیم

همه می ترسند

همه می ترسند،

اما من وتو ، به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

فروغ فرخزاد