دل سپرده به رفتن، جز این چاره نداره...
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت
پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنه ی كفش فرارو ور كشيد
آستين همتو بالا
زد و رفت

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشۀ فردا زد و
رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت...
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ ساعت 18:17 توسط نجوا
|