ساعت چهار وچند دقیقه ی بامداد است

این وقت شب
چهار و چند دقیقه ی بامداد است وهنوز
تمام هر چه هست
از برای شفای تحمل و خستگی خواب است
درخت پنجره خیابان خواب
و نور
که پابه ماه چراغ
با شب زانو ... چانه می زند
و من
که از احتمال یک علاقه ی پنهان خوابم نمی برد
تنها پرنده ای که سحرخیز تر از اذان باد و
عطر شبنم است می فهمد
شب زنده دار درمان ندیده ای چون من
از چه خیال یکی لحظه ی خواب شکسته اش
در چشم خسته نیست
کاش کسی می آمد
کسی می آمد از او می پرسیدم
کدام کلمه چراغ این کوچه خواهد شد
کدام ترانه شادمانی آدمی
کدام اشاره شفای من ؟
حالا برو بخواب
ثانیه ها فرمانبر بی پرسش مرگ اند
ساعت چهار و چند دقیقه ی بامداد است هنوز
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 4:2 توسط م.ب
|