تو نیستی....

تو نیستی که نهم سر بروی دامانت
تو خم شوی و زنم بوسه بر گریبانت
لبم ز حسرت بارش گرفته ابری شد
تو نیستی که بگیرد به بوسه بارانت
تو نیستی و چنان از غمت پریشانم
که می برم گرو از گیسوی پریشانت
همیشه در همه آئینه ها غبار نیم
مگر درآئینه های زلال چشمانت ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ ساعت 8:26 توسط م.ب
|