روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد...
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان برادری است.
روزی
که دیگر درهای خانه شان را نمیبندند
قفل؛
افسانه
ای است
و
قلب؛
برای
زندگی بس است.
روزی
که معنای هر سخن دوست داشتن ست
تا
تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی...
روزی که
آهنگ هر حرف زندگی است
تا
من به خاطر آخرین شعر،
رنج
جست و جوی قافیه نبرم ...
روزی که هر
لب ترانه ای است
تا
کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو
بیایی،
برای
همیشه بیایی
و
مهربانی با زیبایی یکسان شود
.
روزی که ما
دوباره
برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و
من آن روز را انتظار میکشم؛
حتی
روزی که دیگر نباشم!
پ.ن: بیست و یک آذر، سالروز تولد احمدشاملو، شاعر این شعر، بود؛ شعر حس خوبی دارد برایم و توصیه میکنم، کامل بخوانیدش...
البته این تصویر هم میتواند کنار این شعر بنشیند، که گمانم یک بار کاتب توی گودر همراه هم کرده بودشان. به هرحال، آن دخترک، بسی دوست داشتنی ست برایم.