http://raze-sarbaste.persiangig.com/new2/imagination-beyond.jpg


می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شب‌تاب
نیست یک‌دم شکند خواب به چشم  کس و ، لیک
غم  این خفته‌ی  چند
خواب در چشمِ ترم می‌شکند .

نگران با من استاده سحر
صبح ، می‌خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم ِبه‌جان‌باخته را بلکه خبر
در جگر خاری لیکن
از ره  این سفرم می‌شکند .
 
نازک‌آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا ! به برم می‌شکند


دست‌ها می‌سایم
تا دری بگشایم ،
بر عبث می‌پایم
که به‌در کس آید ؛
در و دیوار  به هم ریخته‌شان
بر سرم می‌شکند .
 
می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب‌تاب
مانده پای‌آبله از راهِ دراز
بر دمِ دهکده ، مردی تنها ؛
کوله‌بارش بر دوش ،
دستِ او بر در ، می‌گوید با خود :
- « غم  این خفته‌ی  چند
خواب در چشم ِ ترم می‌شکند ! » ...


نیما یوشیج