اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
  نبینم ات که غریبانه اشک می ریزی!    

هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن! 
بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی    

نقاب خنده

خزان کجا؟ تو کجا؟ تک درخت من! باید 
که برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

درخت، فصل خزان هم درخت می ماند 
تو "پیش فصل"ِ بهاری، نه اینکه پاییزی

تو را خدا به زمین هدیه داده، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی

فاضل نظرى
غزل "نامه" از "گريه هاى‌ امپراطور"‏



* كامل بيت عنوان: خنده بر لب ميزنم تا كس نداند در من/ ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت


** اين تصوير هم ميپسنديدم، يعنى خيلى‌ دودل بودم كدوم رو بيارم. حالا شما هم ببينيد و نظرى بدهيد. در صفحه اصلى با اين تصوير گذاشته ام. ضمنن اين يكى‌ هم ببينيد همينجورى.