سفر بهانه ی خوبی برای رفتن نیست/ نخواه اشک نریزم دلم که آهن نیست
چراغ خانه ی مهتاب بی تو روشن نیست...

كامل غزل
* نميدونم شعر و تصوير چه قدر به هم ميان، ولى اول بار كه ديدمش، اين بيت تو ذهنم اومد. كل شعر هم خيلى خوبه، يه جور خاصى، بيت بيت ش... يه بار براى خودم خوندم و ضبط كردم و با همون لحن و حس هميشه تو ذهنم ميپچه.
که آیه آیۀ چشمت "یُوَسوسُ النّاس" است
تــمــامِ اهـلِ زمــیــن را جــهــنــّمی کــردی
که آیه آیۀ چشمت "یُوسوس النّاس" است
گمان هرگز نمی بردم که واویلا ترین باشی!
خاتـون! بگو که حضرت ِ خـالق خودش تـو را
وقتی کـه آفرید چـه مدت نگـاه کـرد..؟!

"خدا وقتی تو را می آفرید از جنس لیلاها
گمان هرگز نمی بردم که واویلا ترین باشی"
*شاعر: "مسلم محبی"
*شعر کامل را بخوانید
پـــریشانم، پــریشان روزگارم
سرگشته
و
حیران ت
ای
دوست...

در سینهام آویخته دستی قفسی را...تا حبس نفسهای خودم را بشمارم
تا دست خداحافظیاش را بفشارم...

این بیت هم به تصویر میآمد به گمانم:
ناله را هرچند میخواهم كه پنهان در كشم....سینه میگوید كه من تنگ آمدم، فریاد كن
آزاد اگر باشد دلی، زلفت گرفتارش کند!
سر آشفتگی موی تو دعوا بشود

امیر توانا
* شعر ِ کامل در ادامه مطلب
*عنوان بیت بسیار زیباییست از "شریف تبریزی" :
"آزاد اگر باشد دلی، زلفت گرفتارش کند / ور خفته باشد فتنه ای، چشم تو بیدارش کند!"
خمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است...
از خدا چیزی نمی خواهم به جز بوی تو را

دختر زیبای جنگل های آرام شمال!
از کجا آورده دست باد گیسوی تو را؟
آستینت را که بالا داده بودی دیده اند
خلق رد بوسه ی من روی بازوی تو را
چشمهایت را مراقب باش، می ترسم سگان
عاقبت در آتش اندازند آهوی تو را
کاش جای زندگی کردن در آغوشت، خدا
قسمتم می کرد مُردن روی زانوی تو را...
*شعر از "ناصر حامدی"
*من بی نهایت این شعر رو دوست دارم... هوممم... امیدوارم شما نیز از خواندنش لذت ببرید..
*البته برای عنوان مصرع های بسیاری مدنظرم بود که قرعه به نام جناب "حافظ" افتاد! :)
*مصرع دیگر از "سعدی" :
یک روز به شیدایی در زلف ِ تو آویزم...
پر میزند دلم به هوای زیارتش*
دلم برای تو پر می کشد امام غریب
غمت ز سینه شرر می کشد امام غریب
زیارت تو که فوق همه زیارت هاست
دل مرا به سفر می کشد امام غریب...

محمود ژولیده
* عنوان از سيدمحمد جواد شرافت: پر میزند دلم به هوای زیارتش ... هر روز خسته حال ترم، خسته حال تر...
* 23م ذيقعده؛ روز زيارت مخصوص حضرت. يكشنبۀ ماه هم كه بود. دلم بدجور هوايى و تنگ... چه كنم؟ :(
زمزمه ميكنم: زلال عطر رضا میوزد ز جانب طوس .... و من گدای قدیمی، ولی کمی مأیوس
هوا هوای زیارت، زیارت مخصوص .... و من خمار حرم، بی پیاله ام افسوس
نماز يكشنبه هاى اين ماه رو اگر خوانديد، زائر امام رئوف يا خواهرشان يا ائمه ديگر اگر شديد اين روزا.... دعايتان برسد انشاءالله...
وَ ما أدراکَ ما مَرْیَم..
پُکی عمیق به سیگار میزنم، هرچند
تو نیستی که ببینی چه میکشم، مریم..

شاعر: امیرپیمان رمضانی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
*سلام..
*در ادامهی مطلب، کامل غزل را ـ در دل داستانی که مصطفی مستور تعریف کرده ـ حتماً بخوانید؛ حتی اگر داستان کوتاه «وَ ما أدراکَ ما مَرْیَم» را مثل من، تابهحال، دهبار خوانده باشید..
ز اشک دیده نوشتم؛ هزار نامه برایت*
بسیار مرا نامه، ولى نامه برى نیست...

ناصر حامدی
نشان یار سفرکرده از که پرسم باز؟*
باز دیروز
شهرِ
دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه
نفری تهران
خالی بود
بس که در سفری…

با اشک درد عشق مداوا نمی شود
ديگر از آينه هم دل سيرم...
دل بکَن! آینه اینقدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصۀ تنهایی نیست؟!
این چندمین شب است که من بی تو نیستم؟!
این چندمین شب است که من با تو نیستم
این چندمین شب است که در شعله زیستم
این عکس اول است که با هم گرفتهایم
من بیقرار مستی لبخند کیستم؟!
این عکس دوم است در آغاز تشنگی
هم بغض آب قمقمهات را گریستم
این عکس آخر است که لبخند میزنم
اینجا کمی شبیه به زخم تو نیستم؟
این عکس آخر است که با هم گرفتهایم
از ترس مرگ نیست که در عکس نیستم
بر سنگ تابناک تو رمزی نوشته است
دیگر اجازه نیست کنارت بایستم
امشب تمام خاطرهها را گریستم
این چندمین شب است که من بی تو نیستم

*
بگذار بوى بابونه مستم كند...
دل را رها کنید که بابونه بو کند...

كامل شعر در ادامه مطلب
* براى اين بيت تصاوير ديگرى توى ذهنم بود، اما سرآخر همين خوش تر آمد. ياد آن تكه ميافتم كه گفته بودم:
به دامنه برو/ كمى بابونه وحشى برايم بياور.../ به درمانم شتاب كن...
دوست داشتم اون يادداشتم رو...
کی دلِ سنگِ تو را آه به هم میریزد؟
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

* عنوان هم از غزل دیگری از فاضل نظری
* این تصویر هم خوب بود. تو ادامه مطلب با اين همراه كردم.
آه، عاقبت مُرد؟!
آن ماهیِ دلتنگ، خوشبختانه مردهست...

آه که امروز دلم را چه شد؟!
خدا رحم كند...
نكند خانه ی مولاست؟... خدا رحم كند...
هیزم آورده كه آتش بزنند این در را
پشت در حضرت زهراست... خدا رحم كند...

ياسر مسافر
* دلم ميخواست براى روز سوم جمادي الثاني و شهادت بانو، پستى بياورم اينجا. (بخاطر مسائلى نشد تا الان كه با تأخير مياورم، چون نيت كرده بودم..) شعر خيلى سنگين است... :(( اما خووب است... توصيه ميكنم اگر توان داريد، كاملش را در ادامه مطلب بخوانيد حتما.
ساده از «من بی تو می ميرم» گذشتی، خوب من!
تا دو ساعت بعد دفــنم همچنان جان داشتم

هماهنگی بیت با تصویر از اینجا
کامل غزل را در ادامه مطلب بخوانید
پ.ن: یکی از خوانندگان وبلاگ، اشاره کرده بود که کم کار شده اید و این حرفها. گفتم شاید حرف کسان دیگر هم باشد. برای همین اینجا هم توضیح میدهم. قبل تر گفته بودم که سعی میکنم خودم را از بعضی شعرها دور کنم و کمتر بروم در شعرها، بلکه روحم آرام تر شود. ضمن اینکه دلم نمیخواهد فضای غم بماند و بدتر از آن منتقل شود. آوردن شان اینجا، این انتقال است. وگرنه که شعر و تصویر هماهنگ و کنار گذاشته زیاد هست. همین چند پست اخیرم گمانم حکایت کنند...
به هرحال، غیر از اینها، سرشلوغی ها و خستگی ها و عدم دسترسی راحت به نت و حتی حضور کمتر دوستان همکار و نظرات و نقدهای کمتر هم مزید بر علت است.
ضمن اینکه ایام فاطمیه هم بود و دلم نمیآمد چیز خاصی بگذارم.
به هرحال، به احترام آن دوست، چندتا از مطالب کنار گذاشته را آوردم و احتمالا باز هم بیاورم، ولی توضیح من همین است...
دعایتان برسد انشاءالله...
دردسر، بین گذر، چند نفر، یک مادر... شده هر قافیه ام یک غزل درد آور
ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری
امنیت نیست، از این کوچه سریع تر بگذر

* توصیه میکنم کامل شعر را حتماً در ادامه مطلب بخوانید.
* این تصویر هم مناسب حتی.
* این شعر هم با همین تصویر.
چندی است شب هایی که مهتاب است بی خوابم
آخر چرا "ماه" ی نمی افتد به قلابم؟

خنده بر لب ميزنم تا كس نداند درد من
بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی

فاضل نظرى
غزل "نامه" از "گريه هاى امپراطور"
* كامل بيت عنوان: خنده بر لب ميزنم تا كس نداند در من/ ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت
** اين تصوير هم ميپسنديدم، يعنى خيلى دودل بودم كدوم رو بيارم. حالا شما هم ببينيد و نظرى بدهيد. در ادامه مطلب كه شعر كامل را آوردم، با اين تصوير گذاشته ام. ضمنن اين يكى هم ببينيد همينجورى.
چه سود...
چنان چون باده نوشی از پی نوش
سرود نانوشته گرچه زیباست
چه سود ار نامه ام کردی فراموش
زبانِ بسته خاموش است و کوتاه
چه گویم ناله ام ناید فراگوش
شرار قهر تو سوزد دل و جان
چو شمع خلوتم گشته است خاموش

برگرد به من، بگرد...
به برگشتن
از فاصله، دورم کن...

ایرج جنتی عطایی
* توصیه میکنم کامل شعر را در ادامه مطلب بخوانید حتما، یا از اینجا بشنوید.
** يك شعرى هم هست، خيلى خوبه، دوستش دارم.... تصوير، كمى من رو يادش انداخت:
جدا مشو كه مرا طاقت جدايى نيست...
دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم

پ.ن: هفته پیش توفیق شد و رفتیم زیارت امام رئوف. میخواستم قبل رفتن این را بگذارم اما فرصت نشد. حالا میآورم.
یک نکته هم که نمیدانستم، اینکه؛ توی محرم و صفر، نقاره نمیزنند.
ضمناً برگرفته از این پست است.
میتوان آیا به دل دستور داد؟
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: "ایست"؟
باد را فرمود: "باید ایستاد"؟
** واقع ش دنبال عكس بهترى بودم، چيزى كه به دل خودم بيشتر بشينه. نيافتم اونى كه ميخواستم :|
*** کامل شعر رو تو ادامه مطلب بخوانید حتما.
چنان گيسو پريشان گشته در بادى...دلم؛ آشفته و حيران
در گیر و دار فرو ریختنم....
هر لحظه
مرا
بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست...

کتاب "گریه های امپراتور"
ضمنا، قبل تر بیتِ دیگری از همین شعر را در این وبلاگ آورده بودم.
عکس هم از تهرانِ بارانیِ آبان ماه ست، از ایشان.
که خنجر عادتش این است؛ رو در رو نمی برد
و اسماعیل میدانست آن چاقــو نمیبرد
که صیادی که من دیدم، دل از آهو نمیبرد...
* انتخاب اصلی شعر و تصویر از اینجا
من دفتری پر از غزلم..
من دفتری پُر از غزلم
ناب ِ ناب ِ ناب
چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است..










