دلا مژده داری که این بی قراری نشانِ بهار است...
در قدمت سر بنهم تا که بیایی،
دل برده ای از دست من جانا کجایی؟
دل برده ای از دست من جانا کجایی؟
بیا ای نسیم آرزو، برای دلم قصه بـگو از آرزویش
که من بی قرارم کو به کو در جستجویش
به شهر غمت خانه کنم... کجا بی تو کاشانۀ کنم؟
که شد در رهت جان من، بی قرارِ رسیدن
چه آتش زدی بر دل من؟!
که دل می درد جامه به تن
بگو ای نسیم سحری؛ کی در برم می گذری؟!
بیا که پریشان تو ام، بر من بیفکن نظری
بهارا؛ کنار من بمان،
مگر تا شود جور زمان، در سایۀ تو
نداری خبر از لاله ها
پریشانی آلاله ها

از این غم بگریم که نالد ز جان بار گران
به لطف خیالت، به شهر وصالت، دلم بی قرار است
به شوق بهاران، چنان باد و باران، دلم بی قرار است
دلا مژده داری، که این بی قراری؛ نشان بهار است
نشان بهار است...
با صدای سالار عقیلی، بشنوید.
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 17:7 توسط نجوا
|