ز دستم بر نمی خیزد که یکدم بی تو بنشینم 

به جز رویت نمی خواهم که روی هیچکس بینم 


من از اول روز دانستم که با شیرین در افتادم 

که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم


تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی آید 

روا داری که من بلبل چو بوتیماز بنشینم 

رقیب انگشت میخاید که سعدی دیده بر هم نه 

مترس ای باغبان از گل که می بینم نمی چینم


سعدى