غروب...
غروب؛ فرا میرسد
و دلتنگی ام از تو
بر تن موج سوار میشود
و می سُرایم
غزلی را
با قافیه ی
اشک و حسرت
و عشق را
گوشزد میکنم...

* شعر از یک آشنای قدیمی ست که چون آن زمان برای خودم خوانده بودم و ضبط کرده بودم، در یادم مانده.
البته تحت تأثیر فضای تصویر، اندکی تغییر داشته. اصلش این بود به گمانم:
غروب؛ فرا میرسد/ و دلتنگی ام از تو/ بر تن شعر پیله میبندد/ و می سُرایم/ غزلی را/ با قافیه اشک و لبخند/ و عشق را/ گوشزد میکنم...
* عکس هم از "فخری سادات" مون :)
البته تحت تأثیر فضای تصویر، اندکی تغییر داشته. اصلش این بود به گمانم:
غروب؛ فرا میرسد/ و دلتنگی ام از تو/ بر تن شعر پیله میبندد/ و می سُرایم/ غزلی را/ با قافیه اشک و لبخند/ و عشق را/ گوشزد میکنم...
* عکس هم از "فخری سادات" مون :)
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 19:8 توسط نجوا
|