از کنار آن نیمکت تنها میگذرم و ...‏


هر وقت

از کنار آن نیمکت می‏گذرم
دست هایم را توی جیب هایم فرو می‏کنم
لب هایم را به هم می‏فشارم
سرم را پایین می‏اندازم و
خودم برای خودم بغض می‏کنم
و سنگ کوچکی اگر آن اطراف بود
شوتش می‏کنم

همه ی داستان، همین بود!*