آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناكش
باغ بی‌ برگی، روز و شب تنهاست،
با سكوتِ پاكِ غمناكش.

ساز او باران‌، سرودش باد
جامه‌اش شولای عریانی‌ست
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعلۀ زر تار پودش باد...

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا كه خواهد یا نمی‌خواهد،
باغبان و رهگذاری نیست!
باغِ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست...

گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمی‌تابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمی‌روید؛
باغ بی‌برگی كه می‌گوید كه زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردون‌سایِ اینك خفته در تابوت پست خاك می‌گوید

باغ بی‌برگی؛
خنده‌‌اش خونی است اشك‌آمیز،
جاودان بر اسبِ یال‌‌افشانِ زردش می‌چمد در آن،
پادشاه فصل‌ها، پاییز.

پ.ن: این شعر اخوان را به شدت دوست دارم و از کتاب فارسی دوران مدرسه به یادگار دارم. کامل اش را در ادامه مطلب بخوانید. و با صدای خود شاعر، از اینجا بگیرید و بشنوید.