تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنسِ دلِ خستۀ ماست
دل دریا رو نوشتی، همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس... دل ما رو بنویس

بنویس هرچه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت‏و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم 
لحظه ها رو میکشیم، نمیشماریم
بنویس از ما که در حـال فراریم
توی این پاییز بد، فکر بهاریم   

تو که دستت به نوشتن آشناست... بنویس...‏

دستِ من خسته شد، از بس که نوشتم
پای من آبله زد، بس که دویدم
تو اگر رسیده ای، ما رو خبر کن 
چرا اونجا که تویی، من نرسیدم؟!

تو که از شکنجه زار شب، گذشتی  
از غبارِ بی سوارِ شب، گذشتی 
تو که عشقو با نگاهت تازه دیدی  
بادبان به سینۀ دریا کشیدی 

بنویس از ما که عشق‏و نشناختیم 
حرف خالی زدیم‏و قافیه بافتیم
بگو از ما که تو خونه مون غریبیم 
لحظه لحظه در فرار و در فریبیم 

بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو میکشیم، نمیشماریم... 

اردلان سرفراز

* با صدای ابی، بشنوید.