بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی!
خبرت
خرابتر کرد
جراحتِ جدایی
خرابتر کرد
جراحتِ جدایی
...

خبرت خرابتر کرد جراحتِ جدایی
چون خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغان آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغان که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
دل خویش را بگفتم چو دوست میگرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم، ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان
تو هر آن ستم که خواهی، بکنی که پادشاهی
سخنی که با تو دارم، به نسیم صبح گفتم
دگری نمیشناسم، تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
تو که گفتهای تأمل نکنم جفای خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی
در چشم بامدادن به بهشت برگشودن
ز چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ ساعت 21:56 توسط گالیا
|