پرواز هم دیگر رؤیای این پرنده نبود

ای پرنده به کجا؟ قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پير شود بعد برو
باش با دست خودت آينه را پاک بکن
نکند آينه دل گير شود بعد برو
يک نفر حسرت لبخند تو را می بارد
خنده کن عشق نمک گير شود بعد برو
خواب ديدی شبی از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبير شود... بعد برو...
شعر از زنبق سلیمان نژاد
+ عنوان شعر از گروس عبدالملکیان ...
+ با دیدن این عکس ، این جمله هم در ذهنم تداعی شد :
" پرندگانم را آزاد کردم ، زیرا فهمیدم نداشتن تنها راه از دست ندادن است "
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ ساعت 20:34 توسط لیلی
|