اشک و باران با هم از روي نگاهش مي چکند
او سرش را مي برد پايين... خيابانِ شلوغ

عابران مانند باران در زمين گم مي شوند
او فقط مي ماند و چندين خيابانِ شلوغ

او فقط مي ماند و دنيايي از دلواپسي
با غمي بر شانه اش سنگين... خيابانِ شلوغ

نجمه زارع