گرچه از فاصله ماه به من دورتری
ولی انگار همینجا و همین دور و بری

ماه می تابد و انگار تويی می خندی
باد می آيد و انگار تويی می گذری...

ماه بالای سر برکه و دور است ز من

شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری

گرچه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست

و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری

باز بگذار در و پنجره ها را امشب

باد می آيد و می آورد از من خبری

خبری تازه که نه يک خبر سوخته را

باد می آورد از فاصله دور تری

خبر اينقدر قديمی ست که هر پير زنی

خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری

می تواند که به ياد آورد و بشنودش

تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری

بهروز یاسمی