غمی ست باران، وقتی هوا، هوای تو نیست!
تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران... وقتی هوا، هوای تو نیست...!

کامل شعر
یاد این هم افتادم
تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران... وقتی هوا، هوای تو نیست...!

قرار
بود برفى بيايد و مرا با خود ببرد...
قرار بود برفى بيايد و من
چترم را بردارم
بزنم به برف
تکه های روحم را
با آن ببارم
و
گم شوم...
.

زمستان
از نیمه گذشته وُ
خبری
از آن برف نیست...
پس
من کجا گم شوم؟ چگونه؟

نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود؟
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود
گفتگوی من ونازی زیر چتر
- حسین پناهی -
کامل اشعار در ادامه مطلب
چتر نمیخواهد این هوا
تو را میخواهد!

* خوب نوشته: باران كه می بارد/ همه چیز تازه میشود/ حتی داغ نبودنِ تو!
** برای حال و هوای بارانی این روزهای تهران...
*** این تصویر هم دوست داشتم همراه کنم، منتها دلتنگی همین را که آوردم، بیشتر دیدم. هرچند با فضای تصویر نیامده بیشتر حال کنم، خصوص از لحاظ حضور رنگ ها :)
این تصویر هم ببینید.
+اینم خیلی خوووب بود با همین شعر.
گاهی
بايد چتر گشود
تا
از هجوم كلمات وحشی و بيگانه
از
قضاوت ها، تهمت ها، كنايه ها و ...
در
امان ماند.
بگذار
بگويند
محافظه
كار... اهل مراعات... يا چه و چه
از
بارش بی امان و تندِ باران های اسيدی كه بهتر است...


"او رفت "
و این خود
شعر بلندی است
.
.
.
.
.
آناهیتا کیانی
اینجا گریزی برای تنهایی نیست
تا هست قانونی برای تلاقی دو نگاه
تا هست پلی برای رسیدن
تا هست بارانی برای تر شدن...
دستهایت را چتر دلتنگی ام کن
اگر هنوز می بینی
اگر هنوز می توانی...

دلتنگی
یعنی؛
همین
باران های بی امان،
همین
خیـابــان بلندِ خیــــس،
همین
آدم های در انتظار آخرین قطار عصر،
همین
چترهای سیاه روی سر...
...
دلخستگی هم
یعنی؛
همین
من که دیگر زیر هیچ بارانی هم قدم نمیزنم...
باران
یا
دوش آب،
چه فرقی میکند؟!
وقتی عاشقی
زیر هیچ کدام
آواز نخواند!

* گفته بودم به نظرم به عکس این پست هم میاد، اما خب به این عکس هم میومد :)
باران/ بهانه بود
که تو/ زیر چتر من
تا انتهای کوچه/ بیایی
و دوستی/ مثل گلی
شکوفه کند/ بر لبانمان!

جواد محقّق
من و تو تا کجا بی چکمه و چتر؟
دو در باران رها، بی چکمه و چتر
یکی از عابران حتا نپرسید:
چرا تنها، چرا بی چکمه و چتر؟


چترها
در باران
قارچ های متحرک هستند
و من،
از خوش بینی،
سبدی ساخته ام...
پیش پایم؛
تردید،
سنگِ هشداری ست که به من میگوید:
-قارچ
ها اغلب سمی هستند!

و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
مثل دوقلوهای به هم چسبیده!
یک چتر، برای هر دوتامان کافی ست..!


"باران می بارد!
با این دو نفره بودن هوا؛
من؛ تنها!
تو؛ تنها!"
و چتر؛ سایبانِ فراموشی ما...

پ.ن
1: اول صبحی بنشینی پای لپ تاپ که به هوای مرتب کردنِ مقاله
ها، خوابت نبره، اما صدای بارون بی تاب ت کنه. صدای چرخ ماشین ها
روی آسفالتِ خیس حتی...
همین بشه که بری بین عکس ها و شعرهای بارونی بگردی و سرآخر هم دوتا
که بیشتر به هم میان رو جدا کنی برای اینجا و البته این بلاگفا گند بزنه به حال ت و نفرسته!
با این همه خدا رو شکر میکنی برای هوای خووبِ این روزها...
پ.ن 2: نقاشی های این نقاش رو خیـــــلی دوست دارم، فضا و ترکیب فوق العاده رنگ هاش عالی ن، نقاشی های دوست داشتنی تر از این هم بود، اما این یکی بیشتر به فضای شعر و اول صبح میومد.