جمعه های بی پایان...

http://raze-sarbaste.persiangig.com/new_pic/jomeha.jpg

من

انبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را
بياد دارم كه در غروب آنها
در خيابان
                            از تنهايي گريستيم
ما نه آواره بوديم، نه غريب

اما
اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
مي گفتند از كودكي به ما
كه زمان باز نمي گردد
 اما نمي دانم چرا
اين بعدازظهرهاي جمعه باز مي گشتند!

سردرگم...


دوستت دارم ...

باید در چشمان نگریست،
یا در گوش ها گفت؟


http://static4.cloob.com//public/user_data/album_photo/1315/3942412-b.jpg


ادامه نوشته

باورکنیم تا شاید...

كسی باور نمی كند
لبخندش می توانست
پلی باشد كه جمعه را
به همه ی روزهای هفته پيوند بزند...

http://axupload.net/images/8d6nqh4a81v8w3l2ftoe.jpg


احمد رضا احمدی

ببار..

http://raze-sarbaste.persiangig.com/abshar%20khor.jpg


اکنون سه بار بگو غم
بگو که بازگردد
هربار بگو ابر ابر
بگو
که ببارد


احمدرضا احمدی



تصویر:روستای خور-29 اردیبهشت 91

به احترام گل سرخ...

http://raze-sarbaste.persiangig.com/new2/rosa%20roja%20para%20ma%C3%B1ana.gif


انصاف نيست اين گل پژمرده شود

بايد در کنار اين آواز  گل دهد

روشن است - اين چراغ است

روشن است که عمر ما

پس از پژمردن اين هزاران گل سرخ

به پايان مي رسد

پس از جاي برخيزيم

کلاه بر سر بگذاريم

در باران برويم

تا اين شاخه ي گل سرخ گل دهد


احمدرضا احمدی

چه حدیثی ست عشق

چه سرگردان است این عشق
که باید نشانی اش را
از کوچه های بن بست گرفت
چه حدیثی است عشق
که نمی پوسد و افسرده نیست
حتی آن هنگام
که از آسمان به خانه آوار
شود

تا کی بماند نمی دانم تا چند ساعت نمی دانم...

http://www.ekanoon.com/wp-content/uploads/323564_FbhK1X97.jpg

من انتظار نداشتم
با این برف محض
رو به رو شوم
من انتظار نداشتم
با این عشق محض
رو به رو شوم
این مرغان خفته در لعاب کاشی ها
به ما اعلام می کنند
این عشق محض
در آن
برف محض آب می شود...

احمدرضا احمدی
اهنگ جدید بلاگ ، اهنگ در سرزمین های شمالی (+) برای شنیدن
ادامه نوشته

واژگان زندگی!

http://wvy3pw.blu.livefilestore.com/y1pKoV5aOBLkvcCJeGV2kQkRP5HiFq5wHQ7Dcw4vkAZU5xH7piufYYOzy_r3vaem6k-Mzdf7jBIlvD-Lrwu3Ap1VpBBd5nYn60a/tiny-island.jpg


من همیشه با سه واژه زندگی کرده ام
 راه ها رفته ام
 بازی ها کرده ام
 درخت
 پرنده
‌آسمان
من همیشه در آرزوی واژه های دیگر بودم
 به مادرم می گفتم
از بازار واژه بخرید
مگر سبدتان جا ندارد
 می گفت
 با همین سه واژه زندگی کن
 با هم صحبت کنید
 با هم فال بگیرید
 کم داشتن واژه فقر نیست
من می دانستم که فقر مدادرنگی نداشتن
 بیشتر از فقر کم واژگی ست
وقتی با درخت بودم
پرنده می گفت
 درخت را باید با رنگ سبز نوشت
 تا من آرزوی پرواز کنم
 من درخت را فقط با مداد زرد می توانستم بنویسم
 تنها مدادی که داشتم
و پرنده در زردی
واژه ی درخت را پاییزی می دید
و قهر می کرد
صبح امروز به مادرم گفتم
 برای احمدرضا مداد رنگی بخرید
مادرم خندید :
 درد شما را واژه دوا میکند



احمدرضا احمدی