ناگهان چقدر زود دیر می شود!

حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
قیصرامین پور


تنم می لرزه و میری حواست نیست …
هوامو کام میگیری حواست نیست
حواسم هست و میمیرم
حواست نیست …
کنارت اوج میگیرم
حواست نیست
تنم می لرزه و میری
حواست نیست …
هوامو کام میگیری ، حواست نیست
حواسم هست و میمیرم ، حواست نیست …
کتارت اوج می گیرم
حواست نیست
حواست نیست …
.
تو میخندی … حواست نیست


تا کی دل من چشم به در داشته باشد
ای کاش کسی
از تو خبر داشته باشد
آن باد، که
آغشته به بوی نفس توست
از کوچه ما،
کاش گذر داشته باشد
برگرد سفر
طول کشید ای نفس سبز
تا کی دل من
چشم به در داشته باشد
باید برود
هرچه شود، گو بشو و باش
بگذار که این
جاده خطر داشته باشد


نیایی…!!! رفته ام!!!
خسته ام …خسته ….
تو اگر هم بیایی ..اکنون…!!!
همین حالا…!!!
من رفته ام….رفته….
رفته ی….رفته…. از دست…
از دست رفته ی …رفته ام!!!!
(کرشمه)
دلنوشته ها...
بصورت کامل در ادامه مطلب
وقتی به سان خورشید
از گوشه ای بر آیی
روشن شود جهانی
وقتی که تو بیایی

* اَینَ الشُّمُوسُ الطّالِعَةُ؟
دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه میدوزی؟
تو ديگر سايۀ فرزند را بر در نخواهی ديد... نخواهی دید...
بمان مادر؛ بمان در خانۀ خاموشِ خود؛ مادر...

پ.ن: این عکس را از اینجا میدیدم؛ با این توضیح که:
ارنست هاس این عکس را در سال 1947 به تصویر کشید. سالها بعد از مرگ مایاکوفسکی، شاعری برای این عکس شعری سرود:
غمگینم
چونان پیرزنی که
آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد
پسرش نیست.
و برای من؛ این آهنگ در گوشم زمزمه میشود...
بغض میشوم از این تصویر و این شعر و این آهنگ...
ای موجِ پر از شور که بر سنگ سرت خورد
برخیــز! فدای سرت، انگــار نه انگــار

فاضل نظری

تــو کــه دستت به نــوشتـن آشنــاست
دلـــت از
جنــسِ دلِ خـستــۀ مـــاســت
دل دريــا رو نوشتی، همه دنيـا رو نوشتی
دل
مــا رو بنــويس....دل مــا رو بنــويس

اردلان سرفراز
خواب رؤیای فراموشی هاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی هاست...


من اینجا بس دلم تنگ است !(اخوان ثالث)
دل در پی عشق دلبران است هنـوز
وز عمرِ گذشته در گمان است هنوز
گفتیم
که ما و او به هم پیر شویم
ما پیر شدیم و دل جوان است هنـوز

از رباعیات عبید زاکانی
پ.ن: از اینجا هم نوشته کوتاهی مرتبط با تصویر بخوانید.





تو میدانی چه سریست ؟!
وقتی
نگاهی منتظرت نیست..
چه سریست ؟!
وقتی
خاطری پریشانت نیست..
چه سریست ؟!
وقتی
اشکی همراهت نیست..
چه سریست ؟!
وقتی
لذتی گوارایت نیست..
چه سریست ؟!
وقتی
زخمی نوش دارویت نیست..
چه سریست ؟!
وقتی
دردی درمانت نیست...
چه سریست ؟!
وقتی
پلی بازگشتت نیست..
چه سریست ؟!
وقتی
ارامشی دمسازت نیست..
چه سریست ؟!
وقتی
وقتی نیست..
تو میدانی چه سریست ، دلیل ِ این همه نیستن ؟!
(کرشمه)

تو بيايي
همه ساعت ها و ثانيه ها
از همين روز
همين لحظه
همين دم عيدند
—-
از قیصر امین پور
پ.ن: به مناسبت اعیادی که گذشت و نیامد...

افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد -
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد -
می افتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد
(قیصر امین پور)
پ.ن: بیاد استاد...
پژمريد
گل خاطره ها، آنشب...
برگِ خيال هم در عطش ِنوري
تشنه سر در بالين خار نهاد
تا نزديک سحر...
نسيم يک سبد نور آورد همراه يک گل رز...
آغشته به تو
خون ميچکيد دستانِ گل
اثر از خاک دلي بود که چيدمش آنشب...

نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
فروغ فرخزاد



اگر ماه بودم ، به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم، به هرجا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم .
اگر ماه بودی - به صد ناز - شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ، به هرجا که بودم
مرا می شکستی ، مرا می شکستی!
// فریدون مشیری //



تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها/
که سر به صخره گذارد/
غریبی و پاکی !
تو را ز وحشت طوفان /
به سینه می فشرم/
عجب سعادت غمناکی !
منوچهر آتشی