ناگهان  چقدر زود  دیر می شود!



حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت  تو ناگزیر می شود

آی...


ناگهان


چقدر زود

دیر می شود!

قیصرامین پور
پ ن: شنیدن خبر یک دختر جوان من رو به یاده این شعر انداخت برای شادی روحش فاتحه قرائت کنید

تو میخندی … حواست نیست



تنم می لرزه و میری حواست نیست …

هوامو کام میگیری حواست نیست

حواسم هست و میمیرم

حواست نیست …

کنارت اوج میگیرم

حواست نیست

تنم می لرزه و میری

حواست نیست …

هوامو کام میگیری ، حواست نیست

حواسم هست و میمیرم ، حواست نیست …

کتارت اوج می گیرم

حواست نیست

حواست نیست …

.

تو میخندی … حواست نیست




ازین جا بشنوید
دانلود

ادامه نوشته

محو یاریم و ارزو باقیست



موجـ ِ گل بی تو
             خار را ماند
صبح ،
      شبهای تار را ماند



چشمـ ِ آیینه از
               تماشایش
نسخهـ ِنوبهار
                   راماند


زندگانیـ و گیر ودار ِ نفسـ
عرصهـ ِکار زار را ماند


محو یاریمـ
         ارزو باقیست
وصلـ ِ ما
                 انتظارا ماند



(بیدل دهلوی)
پ.ن: شعر بصورت کامل در ادامه مطلب
پ.ن آخر: توصیه میکنم فایل شنیدنی را بشنوید


ادامه نوشته

بازگرد ای خاطرات کودکی

بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس
روبه مکارو دزد وچاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوزو سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد ورنج وکار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود وتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
ناشناس

مهمان آتش...

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است




 غم نان اگر بگذارد.


دستهای گرم تو


کودکان توامان آغوش خویش
                    سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.

نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
 
              غم نان اگر بگذارد.


***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
                       با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

***
چشمه ساری در دل و

                آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و|

         فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی

قصه ها می توانم کرد

              غم نان اگر بگذارد.



(احمدشاملو)

برگرد سفر طول کشید ای نفس سبز

تا کی دل من چشم به در داشته باشد
ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد

آن باد، که آغشته به بوی نفس توست
از کوچه ما، کاش گذر داشته باشد


برگرد سفر طول کشید ای نفس سبز
تا کی دل من چشم به در داشته باشد

باید برود هرچه شود، گو بشو و باش
بگذار که این جاده خطر داشته باشد


بشنوید با صدای رضا یزدانی
اشعار بصورت کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

کاش میدانستی..


هیچ میدانستی که

              نیایی…!!! رفته ام!!!

خسته ام …خسته ….
تو اگر هم بیایی ..اکنون…!!!

همین حالا…!!!

من رفته ام….رفته….
رفته ی….رفته…. از دست…
 از دست رفته ی …رفته ام!!!!


(کرشمه)

دلنوشته ها...



بصورت کامل در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

طلوع میکند آن آفتاب پنهانی...

وقتی به سان خورشید
از گوشه ای بر آیی
روشن شود جهانی
وقتی که تو بیایی

* اَینَ الشُّمُوسُ الطّالِعَةُ؟

بمان مادر؛ بمان در خانۀ خاموشِ خود؛ مادر

دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه می‏دوزی؟
تو ديگر سايۀ فرزند را بر در نخواهی ديد... نخواهی دید...
بمان مادر؛ بمان در خانۀ خاموشِ خود؛ مادر...‏

نادر نادرپور

پ.ن: این عکس را از اینجا میدیدم؛ با این توضیح که:
ارنست هاس این عکس را در سال 1947 به تصویر کشید. سال‌ها بعد از مرگ مایاکوفسکی، شاعری برای این عکس شعری سرود:

غمگینم
چونان پیرزنی که
آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد
پسرش نیست.
و برای من؛ این آهنگ در گوشم زمزمه میشود...
بغض میشوم از این تصویر و این شعر و این آهنگ...

برخیز؛ فدای سرت، انگار نه انگار

ای موجِ پر از شور که بر سنگ سرت خورد
برخیــز! فدای سرت، انگــار نه انگــار

فاضل نظری

سر به مهر

موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت
با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت

فاضل نظری

کجاست راه



جامه راه‌راه
پای‌جامه راه‌راه
میله‌های روبه‌رو
                    راه‌راه

پشتِ سایه‌روشنِ مژه، نگاه
                                    راه‌راه

رویِ شانه‌ها
                 راه‌راهِ تازیانه‌ها

آشیانه‌ها
لانه‌های کوچکِ سیاه
بی پر و پرنده راه‌راه
گریه‌های شور و خنده‌های تلخِ گاه‌گاه
                                                  راه‌راه

در میانِ این جهانِ راه‌راه
این هزار راه
                 راه
                       راه

کو؟
      کجاست راه؟

(قیصر امین پور)

دلِ ما رو بنویس...

تــو کــه دست‏ت به نــوشتـن آشنــاست
دلـــت از جنــسِ دلِ خـستــۀ مـــاســت
دل دريــا رو نوشتی، همه دنيـا رو نوشتی
دل مــا رو بنــويس....دل مــا رو بنــويس

اردلان سرفراز

* برای شنیدن


من شکوفایی گل های امیدم را در رؤیا میبینم...

خواب رؤیای فراموشی هاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی هاست...‏

حمید مصدق


پ.ن: این را هم بخوانید، بد نیست :)

بگذر از ناز



دلربايانه دگر بر سر ناز آمده‌اي
از دل من چه به جا مانده كه باز آمده‌اي
در بغل شيشه و در دست قدح، در بر چنگ
چشم بد دور كه بسيار بساز آمده‌اي
بگذر از ناز و برون آي زپيراهن شرم
كه عجب تنگ در آغوش نياز آمده‌اي
مي بده مي بستان دست بزن پاي بكوب
به خرابات نه از بهر نماز آمده‌اي
آن‌قدر باش كه من از سر جان برخيزم
چون به غمخانه‌ام اي بنده نواز آمده‌اي
چون نفس سوختگان مي‌رسي اي باد صبا
مي‌توان يافت كزان زلف دراز آمده‌اي
چون نگردد دل "صائب" ز تماشاي تو آب؟
كه به رخساره‌ي آيينه گداز آمده‌اي

                                                                                                         صائب تبریزی

روز ناگـــریز...!



این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند

(قیصر امین پور)





پ.ن:عنوان شعر "روز ناگـــزیر" از کتاب ایینه های ناگهان استاد می باشد... با حفظ معنوی اثر ..با جابه جایی دوحرف در عنوان ، عنوان این پست را انتخاب کرده ام..
پ.ن2: کل شعر در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

سفر

من اینجا بس دلم تنگ است !
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟


بسان رَهنوردانی که در افسانه‌ها گویند
گرفته کولبارِ زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز

(اخوان ثالث)



دل؛ جوان است هنوز...‏

دل در پی عشق دلبران است هنـوز
وز عمرِ گذشته در گمان است هنوز

گفتیم که ما و او به هم پیر شویم
ما پیر شدیم و دل جوان است هنـوز

دل جوان است هنوز

از رباعیات عبید زاکانی

پ.ن: از اینجا هم نوشته کوتاهی مرتبط با تصویر بخوانید.

سبز خواهم شد...هروز هرکجا...

http://imgs.abduzeedo.com/files/articles/selective-focus-photography/2621673536_df78d310d1_z.jpg

آزادی
 در من چرا زبان نگشودی
با من چرا نیامدی ننشستی درین سرا ؟
آخر چرا چرا
آن بذر سبز را به دفترم نفشاندی ؟
 ای خوش نوا چرا
یکبار سر ندادی آوازی
در بزم تلخ ما ؟
هر روز هر کجا ....


(سیاوش کسرایی)

یعنی باور کنم...!




بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
 می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می دانم ! عزیز
 می دانم که اهالی اینحدود حکایت
 مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
 اما تو که می دانی

 زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
 زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
 زندگی یعنی دام و دانه در دمانه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
 زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
 زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است

 بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
 باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
 دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
 کرم های کوچک کابوس خورده اند
 تنها دستت را به من بده
 و بیا



یغما گلرویی

رفت...



او همه چون مستی ی ِ یک جرعه می
در سر من، در تن من، می دوید

او چو شفق من چو شب تیره فام
سر زده بر دامن من، می دوید

آن که مرا عاشق دیوانه بود
با که بگویم ز برم رفت رفت

روز شد و شب شدم و کوهسار
پرتو مهرش ز سرم رفت رفت




(سیمین بهبهانی)

ادامه نوشته

مه ...




بیابان را، سراسر، مه گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم مه ، عرق می ریزدش آهسته
از هر بند .
***
" بیابان را سراسر مه گرفته است . {می گوید به خود عابر }
 سگان قریه خاموشند
 در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
 "- بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند "
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق میریزدش
آهسته از هر بند...

(احمد شاملو)

نیستن!


تو میدانی چه سریست  ؟!

وقتی
     نگاهی منتظرت نیست..


چه سریست  ؟!
وقتی
     خاطری پریشانت نیست..


چه سریست  ؟!
وقتی
     اشکی همراهت نیست..


چه سریست  ؟!
وقتی
     لذتی گوارایت نیست..


چه سریست  ؟!
وقتی
     زخمی نوش دارویت نیست..


چه سریست  ؟!
وقتی
     دردی  درمانت نیست...


چه سریست  ؟!
وقتی
     پلی بازگشتت نیست..



چه سریست  ؟!
وقتی
     ارامشی دمسازت نیست..
    
   

چه سریست ؟!
وقتی
     وقتی نیست..

تو  میدانی چه سریست  ، دلیل ِ این همه نیستن ؟!




(کرشمه)

خبرت هست نیامدی!


تو بيايي
همه ساعت ها و ثانيه ها
از همين روز

همين لحظه
همين دم عيدند
—-

از قیصر امین پور


پ.ن: به مناسبت اعیادی که گذشت و نیامد...

اتفاق



افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد -
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد -
می افتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد

(قیصر امین پور)



پ.ن: بیاد استاد...

سرزمین حاصلخیز!

 

پژمريد
گل خاطره ها، آنشب...
برگِ خيال هم در عطش ِنوري
تشنه سر در بالين خار نهاد
تا نزديک سحر...

نسيم يک سبد نور آورد همراه يک گل رز...
آغشته به تو
خون ميچکيد دستانِ گل
اثر از خاک دلي بود که چيدمش آنشب...

باغچه ی دل کنون
غرق در گياهي است که هرز مي نامندش،
ريشه محکم ميکند درخاکي
که دل ميخوانندش!
خون خواهد نوشيد!
عمر خواهد بلعيد!
جان خواهد گرفت!
که جان بگيرد..
                 تا فراموش کند
       روزي گلي روييددر باغچه ی دل...
 زين پس
         ريشه محکم کن،
سرزمين دل حاصلخيز است!

سرزمين دل حاصلخيز است!

سرزمين دل حاصلخيز است!


(کرشمه)

نگاه کن

نگاه کن
 تمام آسمان من
 پر از شهاب می شود
  تو آمدی ز دورها و دورها
 ز سرزمین عطر ها و نورها
 نشانده ای مرا کنون به زورقی
 ز عاجها ز ابرها، بلورها
 مرا ببر امید دلنواز من
 ببر به شهر شعر ها و شورها
 به راه پر ستاره  می کشانی ام
 فراتر از ستاره می نشانی ام

 نگاه کن
 من از ستاره سوختم
 لبالب از ستارگان تب شدم
 چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
 ستاره چین برکه های شب شدم
 چه دور بود پیش از این زمین ما
 به این کبود غرفه های آسمان
 کنون به گوش من دوباره می رسد
 صدای تو
 صدای بال برفی فرشتگان
 نگاه کن که من کجا رسیده ام
 به کهکشان به بیکران به جاودان

فروغ فرخزاد

فریبِ سراب

ستاره را گفتم:‏
كجاست مقصد اين كهكشان سرگشته؟
كجاست خانه اين ناخداي سرگردان؟
كجا به آب رسد تشنه با فريب سراب؟
ستاره گفت كه:‏
خاموش لحظه را درياب!‏



بازی من و خدا



سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هيچ چيز
مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت

ماه ِ من...



اگر ماه بودم ، به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم، به هرجا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم .

اگر ماه بودی - به صد ناز - شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ، به هرجا که بودم
مرا می شکستی ، مرا می شکستی!

// فریدون مشیری //

عیش ِپوچ!




اندکی از قافله ی مور دورتر
تار تنیده یکی عنکبوت پیر

می پلکد دور و بر تارهای خویش
چشم فرو دوخته بر پشه ای حقیر

خوشتر ازین پرده فضا هیچ نیست ، هیچ
بهتر ازین پشه غذا عنکبوت گفت

نیست به از وزوز این پشه نغمه ای
عیش همین است و همین : کار و خورد و خفت

از چمن دلکش و صحرای دلگشا
گفت خوش الحان مگسی قصه ای به من

خوشتر ازین پرده فضا هیچ نیست ، هیچ
جمله فریب است و دروغ است آن سخن


(اخوان ثالث)

تو دریای من بودی...



شنیدم چو قوی زیبا بمیرد
فریبنده زادو فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند که موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در ان گوشه چندان غزل می سراید
که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر انند کاین مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد انجا بمیرد

شب مرگ از بیم انجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی از اغوش دریا بر اید
شبی هم در اغوش دریا بمیرد

تو در یای من بودی اغوش وا کن
که میخواهد این قوی تنها بمیرد

(دکتر حمیدی شیرازی)


با صدای حبیب -  دانلود مرگ قو -

لاله

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها/

که سر به صخره گذارد/

غریبی و پاکی !

تو را ز وحشت طوفان /

به سینه می فشرم/

عجب سعادت غمناکی !

 منوچهر آتشی         

بی کران




ساغرم ایینگی کرد و جهانی یافتم
 وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم

ساحل آسایشی نبود که من مانند موج
 رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم


(شفیعی کد کنی)