زندگی

«زندگی» جیره مختصری است
مثل یک فنجان چای
و کنارش عشق است
مثل یک حبه قند
زندگی را با عشق
نوش جان باید کرد...
قرار، بی قرار!
حرف
حرف ِ او بود
چون دوستش داشتم
آخرین بار گفت :
از این به بعد
قرار، بی قرار!
حرف
حرف ِ او بود
از آن به بعد
من
بیقرار
بیقرار
بیقرار...

*عکس از اینستاگرام amir.ali_gh
دوستت دارم
هیچ تناقضی در حرف هایم نیست
وقتی همزمان هم می گویم برو، هم بیا
یا وقتی می گویم؛ بله و بعد می گویم؛ نه
چه کسی می تواند بفهمد:
«نیمی از من دوستت دارد
و نیمه ی دیگر رنج می برد»

ساده لوح بودم که فکر می کردم می توانم بگذرم
همیشه آن نیمه ی اول برنده می شود:
وقتی می گویم: «حق با توست»
دقیقاً یعنی دوستت دارم
یعنی جز دوست داشتن ات چیزی برایم مهم نیست...
چای با تو می چسبد فقط...
چای من لبریز و لب دوز است و لب سوز است، آآآی!
می خوری با من تو چای؟
گرچه کامم تلخ و چایم تلخ و روزگارم نیز تلخ

امّا دلبَــــرم
گر تو آیی
لب گشایی
لب بریزی
لب بسوزی
لب بدوزی
وااای!
بَه چه محشر می شود
اندازه ی یک چای خوردن
کام ِ من شیرین نمایی
دلبرم
ماه ِ آبان است و چای
با تو می چسبد فقط...
هر گَه که دل به عشق دهی خوش دمی بود...

هر چقـــــــدر هم که زمستان باشد
مدینه شهر پیغمبر
مدینه منزل قرآن، مدینه محفل قرآن
درون دل خبر داری، تو از درد دل قرآن
مدینه شهر پیغمبر، مدینه شهر پیغمبر
خدا بر تو نظر دارد، که هستی شهر پیغمبر....
چه كردى با من؟
حاصلِ سبزترين باور من
برگ زرديست كه از لای ورق های دلم می ريزد
مانده ام سخت غريب
ديگر از سبزترين حادثه هم می ترسم...

می شود بی تو از این شهر، سفر کردن و رفتن...

چمدانت را که به دست می گیری
چیزی در من از دست می رود…
باور کردنی نیست
که چگونه
حجم اینهمه خاطره
در چمدان کوچکت جا می شود !
فریاد می زنم اگر
این بغض لعنتی امانم دهد !
امان نمی دهد…
پس آهسته زیر لب می گویم:
"مراقب خاطره هایمان باش ..."
*دل نوشت: او می رود دامنکشان... من زهر ِ تنهایی چشان...
*دل نوشت: راهش را هم تقسیم کرد... رفتنش به من رسید، رسیدنش به دیگری...
جاماندگان و رفتگان، تو را عاشقند
كنارِ قدمهای جابر، سوی نینوا رهسپاریم
ستونهای این جاده را ما، به شوقِ حرم میشماریم
شبیه رباب و سـُکینه؛ برای حـرم بی قـراریم
ازین سردی و سختی راه؛ به شوق تو باکی نداریم
فدایی زینب... هوادار عشقیم
اگرکه خدا خواست، به زودی دمشقیم
لبیـّـکَ یابن الحیدر
قَطَعنا الیک الصَّحاری، الا یا امیر الفرات
أضِفنا فانّا ضیوفک، اضِف هؤلاء المُشاة
نَسیرُ الیک نهاراً، و نَحلُمْ بک فی اللیالی
نَعُدُّ الخُطى و العلامات، و نبکیک حتى الوصال
نسیل کَنهرٍ، یا بحر المَعالی
بصَخرٍ و سدٍّ، اَبد لانُبالی
لبّیک یابن الحیدر
وُلِدنا على حبّ حیدر، إذن لانخاف المَخاطِر
و نَفدیک بالقلب و الروح، و لیس فقط بالحناجر
و الحمدلله صِرنا، بلطفک شعباً أبیا
سنمشی الى القدسِ یوماً، مع المسلمین سَویا
سلامٌ على الشام، کَرَمزِ الصُّمود
و قدس و بحرین، اسیرِ القیود
لبیک یابن الحیدر

* ترجمه قسمت هاى عربى:
ای امیر نهر فرات! به سوی تو بیابانها را پشت سر گذاشتیم
میزبانی کن از ما که ما میهمانان توایم
میزبانی کن از این خیل پیاده
روزها به سوی تو گام برمیداریم
و شبها رؤیای تو را میبینیم
قدمها و علمهای جاده را میشماریم
و تا زمان رسیدن بر تو گریه میکنیم
همچون رود جاری میشویم
ای دریای بزرگیها!
و به هیچ صخره و سدّی
اهمیت نمیدهیم و اعتنا نمیکنیم
بر عشق و محبت علی به دنیا آمدیم
به خاطر همین است که از خطرها نمیترسیم
ما با دل و جان مان فدای تو میشویم
نه فقط با حنجرههایمان
خدا را شکر که به لطف تو
امّتی آزاده و ستم ناپذیر شدیم
روزی همراه با همه ی مسلمانان
به سوی قدس پیاده خواهیم رفت
درود بر شام
به عنوان نماد و مظهر مقاومت
و درود بر بحرین و قدس
که اسیر بند هستند
* نوشته بود:
گفت: ضمائر را بشمار!
گفتم:من، من، من، من، ...
گفت: فقط من؟ پس بقیه چی؟
گفتم: بقیه همه رفتند کربلا، فقط من ماندم!
و حقیقتاً امسال همچین وضعی بود، بس که همه رفتند و هی خبر رفتن ها میرسید...
کنار من که قدم میزنی هوا خوب است..

با هم که قدم میزنیم
حسودیاَش میشود آفتاب
نه که هیچگاه
قدم نزده است با ماه!
*عنوان از "صالح سجادی" :
کنار من که قدم میزنی هوا خوب است / پُـر از پریدنم و جای زخم ها خوب است
برای حک شدن عشق در خیابان ها / به جا گذاشتن چند ردپا خوب است...
*محمدعلی بهمنی :
با پای دل قدم زدن آن هم کنار ِ تو / باشد که خستگی بشود شرمسار ِ تو...
پاییز بهاریست که عاشق شده است...!

شنیده ام "پـاییـــز"
شامه ای قوی دارد
برای
عشق های کهنه...
*عنوان از اینجا
*و امـــا عشق...
*آخر ِ پاییز شد.. همه دم می زنند از شمردن جوجه ها! بشمار... تعداد ِ دل هایی را که به دست آوردی بشمار! تعداد ِ لبخندهایی که بر لب ِ دوستانت نشاندی بشمار! تعداد ِ اشک هایی که از سر ِ شوق و غم ریختی... فصل زردی بود، تو چقدر سبز بودی؟ جوجه ها را بعدا با هم می شماریم...
قُل هُوَ الّه احد چشم ِ بد از روي تو دور

قبول كن بانو
چشمهايت شور است!
هرچه بيشتر مي بينمت
تشنه تر مي شوم!
*این عکس و شعر رو قبلن در وبلاگ دیگری دیده بودم اما نام اون وبلاگ رو یادم نمیاد. :(
*اسم شاعرش "رضا محبی راد" است. :)
*عنوان هم بیتی ست از سعدی:
"به فلک می رسد از روی چو خورشید ِ تو نور / قل هو اله احد چشم ِ بد از روی تو دور"
زیر پای تو
من طعمِ دردِ برگ را چشیده ام
آن زمان که زیر پای تو له شدم
آن زمان که دست های من از تمام شاخه های این زمین جدا شدند
آن زمان که روی شانه های باد گم شدم
های با توام به زیر پای خود نگاه میکنی؟
های با توام به حرف های من گوش می دهی؟

به هرحال، این عكس را كه دیدم، فكر كردم كنار این شعر بیاید مناسب است.
من به خال ِ لبت ای دوست گرفتار شدم..
دلتنـگ کـه می شونــد،
می ترکــند!...

*عکس رو تو یکی از باغ های دوستان گرفته بودم اونم تو هوای بارونی! :)
*عنوان، شعر ِ زیبایی از امام خمینی (ره) که از اینجا می توانید بخوانیدش.
قبرش گواهی میدهد بر غربت او
گرد حریمش حائر ندارد
شمع و چراغ و زائر ندارد...

* شعر كامل را با روايات و اشارات مربوطه در ادامه مطلب بخوانيد حتما. ارزش دارد به نظرم، خصوص از لحاظ روايات و اشارات.
* براى ۲۵ محرم الحرام، شهادت سيدالساجدين، امام چهارم على بن الحسين، زين العابدين عليه السلام
به انتظار نشستم برای اذن دخول
نشستهام چو غباری، به شوق اذن دخول
بیا بگو نتکانند پادریها را...

شاعر؟!
همراهی عكس و شعر از اينجا
براى ولادت شان
دخترک گل فروش

کـسـی کـه در کـنـارِ گـُــل احـسـاسِ نـشـاط نـدارد ... !
بــــویِ گـلـهـا مـستـش نـمـی کـنـد ...!
زیـبایی گـلـهـا مـحـوش نـمـی کـنــد ...!
رنــــگِ گـلـهـا جـذبــش نـمـی کـنــد ...!
آری اوست ؛ ... دخــتــرکِ گُـــل فــروش !
هم او که دسـتـه گـُــلهـا را بـاری مـی بـیـنـد
کـه خـلـاصـی هـر چـه زودتـر از آنـهـا بـرایـش شـیـریـن اسـت ...
دخــتــرکِ گُـــل فــروش !
هرچه میخواهی باش..فقط باش...

گلدانی باش گلزار اگر نئی
دلبندی باش دلدار اگر نئی
سبزینه باش با فصل بد و پیرم....
خواننده ترانه: فرامرز اصلانی
آسمان فرصت خوبیست اگر پر بکشیم*
قصه این است چه اندازه کبوتر باشی؟

رسوای جماعت
خواهی
نشوی هم رنگ
رسوای
جماعت شو...

ت.ن: اشرف الدین قزوینی یا همان نسیم شمال؛ شعری سروده بود كه در مصرعی اینطور میگوید: "خواهی نشوی رسوا، هم رنگ جماعت شو..."، كه به صورت ضرب المثل بین عوام هست. این مثل به نحو دیگری هم تغییر شكل داده و مفهوم متفاوتی را میرساند. در اینجا هم با توجه به تصویر، آن گونه دیگر مورد استفاده قرار گرفته.
در هیاهوی ملک، صحن تو دیدن دارد
از دو دنیای تو ایوان نجف ما را بس...
شب و ایوان علی، رقص جنون، ناد علی
هر طرف حرف علی، ذکر علی، یاد علی
شیعه و صبح نخستین و تولای علی
شیعه و وقت مدد؛ نام دلآرای علی
شیعه و عاقبتِ عُمر و تماشای علی
شیعه و لحظه به لحظه "پدری های علی"

* برای روز ولادت مولای متقیان، امیرالمومنین، علی علیه السلام. کامل شعر در ادامه مطلب.
* اینجا هم ببینید، شعر خوبی ست.
* این هم بخوانید: نجف، شهرِ پدران
بار دگر زنده شد، کودکی ام پشت در...خانۀ ما منتظر، چشم به راه پدر
باز پدر، معنی آرامش و ایمان رسید
خسته نباشی پدر رنج و ملالت مباد
گرچه هیاهوی ما کاهش دردت نداد

*شاعرش را نمیشناسم، اما با نوایی، از گذشته دور، در ذهنم هست. گویا عباس بهادری، خوانده اش. به هرحال، شعر برایم دوست داشتنی ست. دقیقا حس ش میکنم. هرچند به نظرم خیلی شعر دلتنگ کننده ای داره.
* بنا کرده بودم برای روز پدر این شعر را بیاورم که نشد. عذر تأخیر. تاریخ را به همان روز میگذارم. دنبال تصویر دیگری هم بودم که نیافتم. همین هم بد نیست البته، هرچند بابا در ذهن من همیشه جوان باشد...
رنگ...
«تو»
باران بودی،
گاه و بی گاه
به من
سر می زدی،
می آمدی
و به دنیایم
رنــگ دیگر می زدی!
آن ثمن گرانبها
من از خوش باوری اینجا؛ محبت جستجو کردم...

* به گمانم از آن تک بیت هایی ست که جلوتر از شاعرش معروف شده، لااقل من شاعر را نیافتم.
* تصویر را با این بیت از سید عباس سجادی سیو کرده بودم:
گوییا او هم بساط خویش را برچیده است
+این بیت شهریار هم بی تناسب نبود: در ديارى كه در او نيست كسى يار كسـى
كــاش يارب كه نيفـتد به كسى كار كسى
وقتی که گریه میکنم...
کی اشکامو پاک میکنه؟
شبا گریه دارم...
دست رو موهام کی میکشه؟
وقتی تو رو نـدارم...
شونۀ کی؛ مرهم هق هق م میشه دوباره؟
از کی بهونه بگیرم، شبای بی ستــاره؟
* من این مراد ببینم به خود که نیمه شبی .... به جای اشک روان، در كنار من، باشی؟! (حافظ)
* این تصویر رو قبل تر توی پلاس دیده بودم و همون موقع، آهنگی که خیلی قبل تر شنیده بودم، توی ذهنم آمد. اما دلم خواسته بود، ضمائر ش را عوض کنم و این طور بیاورم. به نظرم به حال تصویر بیشتر می آمد...
* يك بار هم چند شب بعدتر از ديدن اين تصوير كه برايم تداعى شده بود و هواى گريه هم بود، برداشتم گوشه كاغذى نوشتم:
دارند سُر میخورند/ از دو سوى گونه ام/ این قطره هاى شور/ این اشك هاى من...
دست تو اگر بود/ بى خیالِ سُر خوردن شان/ بى خیالِ گریستن اصلا...
* این پست هم شاید بی ارتباط با تصوير نباشد.
سین سلام سفرۀ تحویل سال نو
سالی که بی ظهور تو تحویل میشود
خود جشن ماتم است که تعجیل میشود
امسال هم به سفرۀ خود کم گذاشتیم
سینی که با سلامِ تو تحویل میشود

شاعر؟!
امسال را بدون تو آغاز می کنیم....ای مهربان ما، پدر ما، بهار ما
قرآن و شمع و آینه و سبزه حاضر است....جای تو خالی ست ولی در کنار ما...
* شاعر مصرع عنوان را نمیشناسم، از اینجا یافتم.
* اولین پست امسالم، این باشد... باشد که سالی که دو فاطمیه در آن میافتد، سال ظهور منتقم بانویمان، فاطمه زهرا سلام الله علیها باشد... سال فرج...
هفت سین عشق

بچه ها تحویل سال, یادش بخیر شلمچه
چییده بودیم تو سفره, سربند و یک سرنیزه
بچه ها خیلی گشتن, تو جبهه سیب نداشتیم
بجای سیب تو سفره, کمپوتشو گذاشتیم
تو اون سفره گذاشتیم, یه کاسه سکه و سنگ
سمبه به جای سنجد, یه سفره رنگارنگ
اما یه سین کم اومد, همه تو فکری رفتیم
مصمم و با خنده, همه یک صدا گقتیم
به جای هفتیمن سین, تو سفره سر میزاریم
سر کمه هر چی داریم, پای وطن می زاریم
(ناشناس)
پ.ن: عید نوروز باستانی را به همه شما عزیزان...دوستان همراه..خوانندگان خاموش ونویسندگان پر ذوق و شور این بلاگ تبریک میگم..آرزوی سالی پربرکت و سرشار از موفقیتهای معنوی ، مادی و علمی برای همه عزیزان دارم...
یاد همه عزیزانی که سال ها پیش با ما بودند و حالا نیستند..یاد همه بزرگوارانی که با جان خودشان ارامش و اسایش را برایمان ارمغان آوردند ...یاد همه ...گرامی باد....
و جـان عالم هستـی، فدایتان بانو
دوست دارم که ترکِ لاف کنم
خلوتی رفته، اعتکاف کنم
بشوم مُحرمِ حریم دمشق
حرم عشق را طواف کنم
سخن از کاف و هاء و یا گویم
صحبت از عین و شین و قاف کنم
حرف از معنی حجاب زنم
یاد از آن بانویِ عفاف کنم
اولین حرف و آخرین مطلب
السلامُ علیک ِ یا زینب!

* بهانه پست شد، میلاد بانو... دلم خواست اینجا چیزکی بیاورم...
در وصف شان که چیزی نمیشد گفت، به قول شاعر:
طبع میخواهد كه وصف زينب كبرى كند ..... لیک، قطره كى تواند صحبت از دريا كند؟
گذاشتم این مداحی بخواند برایم... رفتم یک یادداشت قدیمی ام را خواندم و دلم تنگ شد...
آن هم وسط این ایام که وهابیون وحشی هر تلاشی میکنند برای صدمه زدن و از بین بردن حرم آن بانو :(
رفتم گشتم بین عکس های سفر سوریه مان، دلم تنگ تر شد... گفتم عکسی را بیاورم اینجا، با شعری که از حرمش هم بگوید...
* پست اول سال اینجا، برای میلاد بانو
* حق این بود، امسال را سال حضرت زینب سلام الله علیها نامگذاری میکردند، که دو تا ولادت بانو در این سال بود.
* عنوان از این شعر
ماهی بیچاره
ماهی بیچاره اما مرده بود…

* همین که تصویر رو دیدم، یاد بیت بالا افتادم، گرچه بیت متعلق به شعر بلندی ه که هیچ بخشش جز همین بیت، شاید به تصویر نیاد. همین که بیت رو تو دکلمه ای خیلی قبل تر شنیدم و نمیدونم از کی ه، ولی توی سرچ، بهش رسیدم (اگه میخواید بشنوید) و نوشته: مازیار مقدم، که نمیدونم دکلمه کننده ست فقط یا شاعر هم هست.
* ظهیرالدین فاریابی بیتی قشنگی دارد:
بر غمم گفتی صبوری کن، بلی شاید کنم
هیچ جایی، صبر اگر بی آب ماهی می کند...
دقیقاً یعنی همین که بر بعضی چیزها شاید نشه چندان صبر کرد...
مثل ماهی وقتی بی آب میشه، جون میده... چه جور صبر کنه؟
+ این رو هم ببینید. (ماهیِ حلال گوشتی که منم...)
شرح ِ هجران

برايت داستان ِ آن پادشاهي را باز گو خواهم كرد
كه دچار ِ تو بود
و از نداشتنت
مُرد..
از متن يك شعرِ فرانسوي
چقدر نیستی
چقدر نیستی و تمام لحظههای پس از تو
مثل ثانیههای کُند پرترافیک
مثل انتظار چراغهای همیشه قرمز
مثل راههای بیپایان است

شاعر؟
* شعر کامل در ادامه مطلب



