روزهای زرد و خیس...

برای روز های زرد و خیس
نگاه خدا و
دست های تو بود!
جا مانده ام :
میان دست های خدا و
نگاهت
که دیگر نیست
نام دیگر من برگ است!

آنـکـه سـقـوط مـیکـنـد را (مـثـلاً بـرگ)
اگـر بـگـیـری ، پـیـش از خُـرد شـدن (فـرض کـنـیـد زیـر قـدم هـای عـاشـقـان)
مـرگ نـخـواهـد بـود (الـبـتـه از ایـهـام ِ بـهـار، نـمـیگـویـم)
کـه رخ مـیدهـد هـر آن (بـا خـش خـشِ گـوش خـراشـَـش)
فـریادِ جـاودانـگـی تـوانـد بـود (شـایـد مـیـانِ بـرگهـایِ کـتـاب ِ شـعـری)
...
جـایِ بـرگ در سـطـرهـای بـالا
نـامِ کـوچـک مـرا نـیـز
اگـر بـگـذاری
فـرقـی نـمـیکـنـد...
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست *

امشب تمام حوصلهام را
در یک کلام کوچک
در «تو»
خلاصه کردم:
ای کاش
یک بار
تنها همین
یک بار
تکرار میشدی!
تکرار...
وقت هایی که از کنار آن نیمکت میگذرم...
اینچنین پرواز...
مرغ دريا؛
بادبان های بلندش را،
در مسير باد
می افراشت!
سينه می
سائيد بر موج هوا،
آنگونه خوش،
زيبا
كه گفتی؛
آسمان را آب می پنداشت...

ما با برگهای پاییزی نسبت فامیلی داریم
خیال قشنگی ست؛
شنیدن صدای خش خش برگ ها،
بر زیر پاهایمان...
قدم زدن دو نفره مان، در پاییز!
اما هنوز؛
نه تو آمده ای،
نه پاییز...

من آن شکوفه اندوهم کز شاخه های یاد تو می رویم....
شادم که در شرار تو میسوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست

شادم که همچو شاخه خشکی باز
در شعله های قهر تو میسوزم
ناگهان پیر شدم...

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند
همتم تا می رود ساقه غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کین چمن
با خزون هم آشتی و گل فشانی میکند
ما به داغ عشق بازی ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند
نائیم و خاموش ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی میکند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمون
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمون
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی می کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند
می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می کند
شهریار
خنده های تو ...

خنده های تو
خدا را بنده نیستند
هر بار می خندی
پاره می شود
بنددلم
خنده های تو
رحم و مروت سرشان نمی شود
بیچاره دلم..!
يک شب آتش در نيستانی فتاد...
کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش؛
بی سبب نفروختم؛
دعوی بی معنیت را سوختم....

بی پرندگی...

سـقـف ِ امـنـی اسـت آسـمـانـم
از بـی بـامـی ، گـلایـه ای نـیـسـت
بـی پـرنـدگـی، درد ِ مــُـزمـن ِ ایـن روز هـاسـت...
*یاد ابن شعر هم میوفتم...
آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی...قصه اینست که تا چه اندازه کبوتر باشی...
دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه ميدوزیم؟!
ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم ..موجيم كه آسودگی ما عدم ِ ماست

كه در نشيب ِدرّه سر به سنگ مي زند،
رونده باش
اميد ِ هيچ معجزي ز مرده نيست
"زنده" باش ...
*تقديم به همه ي آنها كه اينجا را ميخوانند
دل بسته ام ....!

زخـم
زنـدگـیات
مـنـم...
هـمـه بـه زخـم هـایـشـان
دسـتـمـال مـی بـنـدنـد
تـو امـا
بـه زخـمـت
دل
بـسـتـه ای...
آمدم از کربلا اما دلم آنجا بماند...
ز كربلا اومدم،
اين دل،
جا مونده تو حرمش
قرارِ دل، ز كفم برده،
غبار رو حرمش...

پ.ن1: باز آمدم، باز آمدم... از پیش آن شاه آمدم...
و از وقتی آمده ام، ذکر مدامم شده این دو خط بالا...
گرچه هر کدام صحن ها و حرم ها، یک جور خاصی آدم را اهلی خودش میکند و آدم یکجوری و به خواست خودش، دلش را آنجا جا میگذارد...
زود میگذرند لحظه ها و وقتی میآیی تازه میفهمی چه را از دست داده ای... گرچه هنوز داغم...
پ.ن2: دنبال یک عکس مناسب میگشتم، این را که اینجا دیدم، به دلم نشست، شاید به خاطر کبوتر ها که گاهی توی صحن کنارت مینشینند و دانه برمیگرند.
پ.ن3: شعر از یک مداحی در ذهنم مانده بود، فقط ضمیرش را تغییر دادم، خواستید، از اینجا بگیرید و بشنوید.
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد .
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
دوباره تنها شدیم!

گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
وقتي عشق ، كلاغ ها را راوي ِ چراغ و آب و آينه ميكند....

آن کلاغی که پرید از فراز سر ِ ما،
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی؛ پهنای افق را پیمود،
خبر مارا با خود خواهد برد به شهر...
همه می دانند
همه می دانند
که من وتو از آن روزنه ی سرد عبوس ،باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست ،سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند،
اما من وتو ، به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
قلم توتم من است....

دستهايم را قلم ميكنم و قلمم را از دست نميگذارم،؛
چشم هايم را كور ميكنم،
گوش هايم را كر ميكنم،
پاهايم را ميشكنم،
انگشتانم را بندبند ميبرم،
سينه ام را میشكافم،
قلبم را ميكشم،
حتي زبانم را ميبرم و لبم را ميدوزم...
اما قلمم را به بيگانه نميدهم.
دكتر علي شريعتي مجموعه آثار 13 ،هبوط در كوير ، ص 665
صبوری میکنم تا طلوع تبسم

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوندصبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه، تا سراغِ همسایه...
صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا، مرگ...
تا مرگ، خسته از دقالبابِ نوبتم
آهسته زیر لب ... چیزی، حرفی، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!
هِه! مرا نمیشناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند!
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم سادهی آشنا
تا تو دوباره بازآیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!
کسوف دل...

سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ی اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگی مداوم شايد،
تأثير سايه ی من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام
سجاده ام كجاست؟
پاييزم، ای قناری غمگينم.....
اينك، بر اين كناره ي دشت ، اينك
اين كوره راه ساكت بي رهرو
آنك، بر آن كمركش كوه ، آنك
آن كوچه باغ خلوت و خاموشت
از ياد روزگار فراموشت

پاييز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
چون من تو نيز تنها ماندستي
اي فصل فصلهاي نگارينم
سرد سكوت خود را بسراييم
پاييزم ! اي قناري غمگينم
فـــ غ ـــان...

با من سخن تو در میان آوردند
گلبرگ بهار در خزان آوردند
خاموش ترین سکوت
صحراها را
با نام تو باز در فغان آوردند
ببار بر اين تنهايي...

چقدر این دوستداشتنهای بیدلیل خوب است
مثل همین باران ِبیسوال
که هی میبارد
که هی اتفاقا
آرام و شمرده شمرده
میبارد
بی بنیاد...
*برای عشقهای مجازی

آرامش موقت!
می آیی
به غارت خلوت
وبوی عادت
با تو می آید
وگنگ را به تبسم
وتبسم را
به قهقهه تبدیل میکنی
ای روشنایی بی بعد
ای سطح بی عمق
میان پنجره می خندی
وروبروی مرا
به هرچه آفتاب خداست می بندی
عطش را مباد
که دل به رخوت مردابی تو سپارد
1. دیروز از نمایشگاه کتاب مجموعه اثار سلمان هراتی رو تهیه کردم ..عنوان " * " خورده بالای تصویر، بالای این شعر نظرم را جلب کرد...
پریشان
آرامش دریای مرا ریخته بر هم
این زن که پری خوست... پری روست... پری شان...
با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم؟
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان...

لحظه ي رويارويي....

آنگاه كه به مغاك خيره ميشوي، مغاك هم به تو خيره ميشود.
مغاك: گودال ، حفره ؛ اينجا به معني تنش، تهي
حيران ِ خياليم...

اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم
فانوس خيال از او مثالی دانيم
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوريم کاندر آن حيرانيم ...








