دفتر درخت را؛ دست باد میزند ورق...‏

باد
دفتر خاطرات درخت را می‌خواند
و هنوز
چند برگ
تا پاییز باقی است...

برگ ها

ابوالفضل پاشا

روزهای زرد و خیس...




تنها بهانه ام
برای روز های زرد و خیس
نگاه خدا و
دست های تو بود!

جا مانده ام :
میان دست های خدا و
نگاهت

که دیگر نیست

نام دیگر من برگ است!

http://gooderion.persiangig.com/basir/pic/yellow_autumn_leaves.jpg

آنـکـه سـقـوط مـی‌کـنـد را (مـثـلاً بـرگ)

اگـر بـگـیـری ، پـیـش از خُـرد شـدن (فـرض کـنـیـد زیـر قـدم‌ هـای عـاشـقـان)

مـرگ نـخـواهـد بـود (الـبـتـه از ایـهـام  ِ بـهـار، نـمـی‌گـویـم)

کـه رخ مـی‌دهـد هـر آن (بـا خـش‌ خـشِ گـوش‌ خـراشـَـش)

فـریادِ جـاودانـگـی تـوانـد بـود (شـایـد مـیـانِ بـرگ‌هـایِ کـتـاب  ِ شـعـری)

...

جـایِ بـرگ در سـطـرهـای بـالا

نـامِ کـوچـک مـرا نـیـز

اگـر بـگـذاری

فـرقـی نـمـی‌کـنـد...

علی صالحی بافقی

همتم تا می‎رود ساز غزل گیرد به دست *




امشب تمام حوصله‌ام را
در یک کلام کوچک
در «تو»
     خلاصه کردم:
ای کاش
یک بار
تنها همین
یک بار
تکرار می‌شدی!
تکرار...

* عنوان از شهریار

وقت هایی که از کنار آن نیمکت میگذرم...‏

از کنار آن نیمکت تنها میگذرم و ...‏


هر وقت

از کنار آن نیمکت می‏گذرم
دست هایم را توی جیب هایم فرو می‏کنم
لب هایم را به هم می‏فشارم
سرم را پایین می‏اندازم و
خودم برای خودم بغض می‏کنم
و سنگ کوچکی اگر آن اطراف بود
شوتش می‏کنم

همه ی داستان، همین بود!*

 




اینچنین پرواز...‏‏

مرغ دريا؛
بادبان های بلندش را،
در مسير باد می افراشت!
سينه می سائيد بر موج هوا،
آنگونه خوش، زيبا

كه گفتی؛ آسمان را آب می پنداشت...

بال هايش را بگسترد بر پهنه ي دريا...‏

سهمِ روشنی من ...

 تمام سهمِ من از روشنی همان نوریست

که از چراغِ شما در اتاق می افتد


ما با برگ‌های پاییزی نسبت فامیلی داریم

خیال قشنگی ست؛
شنیدن صدای خش خش برگ ها،
بر زیر پاهایمان...
قدم زدن دو نفره مان، در پاییز!
اما هنوز؛
نه تو آمده ای،
نه پاییز...

ادامه نوشته

من آن شکوفه اندوهم کز شاخه های یاد تو می رویم....


شادم که در شرار تو میسوزم
شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست


http://450.ir/upload/103/1011-03-783816251-ddddddd.jpg



شادم که همچو شاخه خشکی باز
در شعله های قهر تو میسوزم



فروغ فرخزاد
ادامه اشعار بصورت کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

ناگهان پیر شدم...‏


  پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‏کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی
می‏کند

همتم تا می رود ساقه غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی
می‏کند

بلبلی در سینه می نالد هنوزم کین چمن
با خزون هم آشتی و گل فشانی
می‏کند

ما به داغ عشق بازی ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی
می‏کند

نائیم و خاموش ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی
می‏کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمون
با همین نخوت که دارد آسمانی
می‏کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمون
با همین نخوت که دارد آسمانی
می‏کند

سالها شد رفته دم‏سازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی
می‏کند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می‏رسد با من خزانی می کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می کند

شهریار

خنده های تو ...

خنده های تو

خدا را بنده نیستند

هر بار می خندی

پاره می شود

 بنددلم

خنده های تو

رحم و مروت سرشان نمی شود

بیچاره دلم..!

يک شب آتش در نيستانی فتاد...‏

نی به آتش گفت؛

                 کاین آشوب چیست؟

                 مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش؛

              بی سبب نفروختم؛

              دعوی بی معنیت را سوختم....

                                       

مجذوب علیشاه

دانلود با صدای شهرام ناظری

بی پرندگی...


http://navidr.persiangig.com/image/1385-5-2/parvaz1.jpg



سـقـف ِ امـنـی اسـت آسـمـانـم

    از بـی ‌بـامـی ، گـلایـه‌ ای نـیـسـت

                                بـی ‌پـرنـدگـی، درد  ِ مــُـزمـن  ِ ایـن روز هـاسـت...


" علي صالحي بافقي "

*یاد ابن شعر هم میوفتم...

آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی...قصه اینست که تا چه اندازه کبوتر باشی...

دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه ميدوزیم؟!‏

فرق است میان آنکه یارش در بر
با آن که دو چشم انتظارش بر در

چشم انتظار دوخته ایم به در...‏

سعدی

*عنوان برگرفته از شعری از نادر نادرپور

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم ..موجيم كه آسودگی ما عدم ِ ماست

به سانِ رود

كه در نشيب ِدرّه سر به سنگ مي زند،

رونده باش

اميد ِ هيچ معجزي ز مرده نيست 

"زنده" باش ...
      

هوشنگ ابتهاج

*تقديم به همه ي آنها كه اينجا را ميخوانند

دل بسته ام  ....!

http://delshekaste.com/i/attachments/1/1310301084599465_large.jpg


زخـم

زنـدگـی‌ات

مـنـم...

 

هـمـه بـه زخـم ‌هـایـشـان

دسـتـمـال مـی ‌بـنـدنـد

تـو امـا

بـه زخـمـت

دل

بـسـتـه‌ ای...

انسیه اکبری

آمدم از کربلا اما دلم آنجا بماند...‏

ز كربلا اومدم،
اين دل،
جا مونده تو حرم‏ش
قرارِ دل، ز كفم برده،
غبار رو حرم‏ش...

پ.ن1: باز آمدم، باز آمدم... از پیش آن شاه آمدم...
و از وقتی آمده ام، ذکر مدامم شده این دو خط بالا...
گرچه هر کدام صحن ها و حرم ها، یک جور خاصی آدم را اهلی خودش میکند و آدم یکجوری و به خواست خودش، دلش را آنجا جا میگذارد...
زود میگذرند لحظه ها و وقتی میآیی تازه میفهمی چه را از دست داده ای... گرچه هنوز داغم...

پ.ن2: دنبال یک عکس مناسب میگشتم، این را که اینجا دیدم، به دلم نشست، شاید به خاطر کبوتر ها که گاهی توی صحن کنارت مینشینند و دانه برمیگرند.

پ.ن3: شعر از یک مداحی در ذهنم مانده بود، فقط ضمیرش را تغییر دادم، خواستید، از اینجا بگیرید و بشنوید.

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

http://up.patoghu.com/images/figsu81cupd93q80qpkm.gif

اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد .

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

از چشم ِ حوادث افتاده ام...


دو روزي  با غم و رنج ِحوادث صبر كن بيدل

جهان آخر چو  اشك از ديده ات

يكبار

.

.

مي افتد

بيدل دهلوي

دوباره تنها شدیم!

http://www.pic.iran-forum.ir/images/340mlen3jbe7sc25fjo.jpg


گفتم: «بمان!» و نماندی!

رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...



یغما گلرویی
*اهنگ بلاگ بروز شد(+)
**اشعار بصورت کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

وقتي عشق ، كلاغ ها را راوي ِ چراغ و آب و آينه مي‌كند....

آن کلاغی که پرید از فراز سر ِ ما،

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی؛ پهنای افق را پیمود،

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر...

همه می دانند

همه می دانند

که من وتو از آن روزنه ی سرد عبوس ،باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست ،سیب را چیدیم

همه می ترسند

همه می ترسند،

اما من وتو ، به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

فروغ فرخزاد

قلم توتم من است....

دستهايم را قلم ميكنم و قلمم را از دست نميگذارم،؛
چشم هايم را كور ميكنم،
گوش هايم را كر ميكنم،
پاهايم را ميشكنم،
انگشتانم را بندبند ميبرم،
سينه ام را میشكافم،
قلبم را ميكشم،
حتي زبانم را ميبرم و لبم را ميدوزم...
اما قلمم را به بيگانه نميدهم.


دكتر علي شريعتي مجموعه آثار 13 ،هبوط در كوير ، ص 665

صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم


دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم

صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل‌تر شود
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه،‌ تا سراغِ همسایه...
صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ...
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زیر لب ... چیزی، حرفی، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند!

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده‌ی آشنا
تا تو دوباره بازآیی

من هم دوباره عاشق خواهم شد!

ادامه نوشته

کسوف دل...

http://th07.deviantart.net/fs43/300W/f/2009/123/e/9/Human_by_m0h4mm4d.jpg

سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ی اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگی مداوم شايد،
تأثير سايه ی من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام
سجاده ام كجاست؟

پاييزم، ای قناری غمگينم.....

پاييز جان! چه شوم ، چه وحشتناك
اينك، بر اين كناره ي دشت ، اينك
اين كوره راه ساكت بي رهرو
آنك، بر آن كمركش كوه ، آنك
آن كوچه باغ خلوت و خاموشت
از ياد روزگار فراموشت


پاييز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود
چون من تو نيز تنها ماندستي
اي فصل فصلهاي نگارينم

سرد سكوت خود را بسراييم
پاييزم ! اي قناري غمگينم

فـــ غ ـــان...


http://s1.picofile.com/file/6401562372/Derakht.jpg



با من سخن تو در میان آوردند

  گلبرگ بهار در خزان آوردند
 

خاموش ترین سکوت صحراها را

  با نام تو باز در فغان آوردند


شفیعی کدکنی

ببار بر اين تنهايي...

چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل خوب است

مثل همین باران ِبی‌سوال

که هی می‌بارد

که هی اتفاقا

آرام و  شمرده شمرده

می‌بارد

قصه گوي ِ رفتن ها...

جادّه
در انبوه مردمان
همیشه تنهاست؛
زیرا که دوست‌ش نمی‌دارند.

بی بنیاد...

*برای عشقهای مجازی


آرامش موقت!

        می آیی

به غارت خلوت

        وبوی عادت

                 با تو می آید

وگنگ را به تبسم

وتبسم را

       به قهقهه تبدیل میکنی

ای روشنایی بی بعد

ای سطح بی عمق

              میان پنجره می خندی

وروبروی مرا

     به هرچه آفتاب خداست می بندی

عطش را مباد

         که دل به رخوت مردابی تو سپارد


سلمان هراتی



1. دیروز از نمایشگاه کتاب مجموعه اثار سلمان هراتی رو تهیه کردم ..عنوان " * " خورده بالای تصویر، بالای این شعر نظرم را جلب کرد...

اسب سفید

اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسر
اندیشنک سینه ی مفلوک دشت هاست
اندوهناک قلعه ی خورشید سوخته است
با سر غرورش ، اما دل با دریغ ، ریش
عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش
اسب سفید وحشی ، سیلاب دره ها
بسیار از فراز که غلتیده در نشیب
رم داده پر شکوه گوزنان
بسایر در نشیب که بگسسته از فراز
تا رانده پر غرور پلنگان
(منوچهر آتشی)

ادامه نوشته

اگر اين رود بداند

اگر اين رود بداند
که من چقدر بی‌چراغ
از چَم و خَم اين شب خسته گذشته‌ام
به خدا عصب...انی می‌شود
می‌رود ماه را از آسمان می‌چيند

اگر اين ماه بداند
که من چقدر بی‌آسمان و ستاره زيسته‌ام
يعنی زندگی کرده‌ام
اگر اين پرستو بداند
که من چقدر ترا دوست می‌دارم
به خدا زمين از رفتن اين همه دايره باز ... باز می‌ماند

چه دير آمدی حالایِ صدهزار ساله‌ی من!
من اين نيستم که بوده‌ام
او که من بود آن همه سال
رفته زير سايه‌ی آن بيدِ بی‌نشان مُرده است
"سيد علي صالحی"

پریشان

 

آرامش دریای مرا ریخته بر هم

این زن که پری خوست... پری روست... پری شان...

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم؟

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان...

                علیرضا بدیع

ادامه نوشته

لحظه ي رويارويي....

آنگاه كه به مغاك خيره ميشوي، مغاك هم به تو خيره ميشود.

نيچه

مغاك: گودال ، حفره ؛ اينجا به معني تنش، تهي

نگران نباش

نگران من نباش!

بهتر از این نمی شوم،

دیگر هیچ وقت بهتر از این نمی شوم...

لیلا کرد بچه

حيران ِ خياليم...

اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم

فانوس خيال از او مثالی دانيم

 خورشيد چراغ دان و عالم فانوس

 ما چون صوريم کاندر آن حيرانيم ...

 خيام